پدر شما گذشته و كلفت او با ملك محمودى انجامى ندارد . » ملك محمودى گفت « اگر سخن مرا باور ندارى ، از برادرم كه خود تدبيرات ايشان را شنيده استماع نماى . » بنده آنچه مفهوم كرده بود ، بىزياده و كم معروض داشت .
جوابى از ملك نشنيده ، ملك به حريم حرم خود [ 120 ش ] خراميد و ملك محمودى و بنده به مقام خود روانه شديم . و ملك بايزيد كه مدت بيست روز از آمدن او گذشت ، هردو سه روزى با ملك ملاقات مينمود و حكايات كنايه - آميز در باب غفلت ايشان اظهار مىكرد و صريح مىگفت كه « رستم ميرزا بيرون آمده ، شما ذو الفقار بيك را رخصت دهيد كه نزد او برم . اگر به اوق « 1 » رسيده باشد ، باز ميتوانم گردانيد . اگر به اوق به او نرسم ، بدانيد كه بر سر سيستان مىآيد . » تا آنكه خبر بيرون آمدن ميرزا از فراه رسيد . مير سيد على پسر مير حسن على كه از جمله دوستان موروثى ملك الملوك بود آمد و فرياد كرد كه سوار شو و از اين قلعه خود را به قلعهء ترقون رسان كه اينك دشمن قديم با لشكر عظيم بيرون آمده و جمع دوستان كه ميزبان بيمروتىاند با ايشان زبان دارند ، فرصت غنيمت است . و اگر به قلعه نمىرويد از اين قلعه بيرون رويد و تا كنار هيرمند برويد ، جميع مردم سيستان به خدمت شما مىآيند و رستم ميرزا از آمدن پشيمان شده برمىگردد و اگر آمد هم تمامى لشكر از اين روى آب از روى صدق و اخلاص بر سر شما جمع مىشوند و به آسانى دست دشمن به گريبان شما نميرسد و [ الا ] در قلعه محاصره خواهيد شد و كار به مطلب دشمن خواهد بود . بعد از اين نصايح به مقام خود رفت .
در اين اثنا ملك الملوك ، كتابتى جهت رستم ميرزا نوشته ، ذو الفقار را به ملك بايزيد سپرد و ملك بايزيد ذو الفقار بيك را به يلغار برده در قريهء برزن كه سه فرسخى هيرمند است به موكب ميرزا پيوست و در باب مراجعت با ميرزا گفتگو نموده . ميرزا كه داخل سيستان شده بود ، مراجعت ننمود .
و مير حاجى محمد و مير محمد صالح و مير محمد قاسم در كرباز 127 به خدمت
هامش
( 1 ) - در اصل : بآوق .