تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
آرزومندانه مشعر بر بىتابى بسيار به خدمت ملك الملوك انشا فرمود و الحق ميرزا تيمور منشى كه در اين فن مرتبهء عالى داشت ، در آن مراسله داد سخنورى داده ، اشعار اشتياق بنيان در آن صحيفهء شوق‌انگيز نوشته بود و ملك بايزيد به سرعت هرچه تمامتر به طلب آن معشوق عاشق‌گداز به سيستان آمد . چون ذو الفقار بيك به سيستان آمد اول به منازل قديمى ملك الملوك كه در آن اوان ملك معظم دو سه روزى به مشايعت پدر عالىگهر خويش آمده در قلعهء جارونك مىبود و در سرمنزل قديمى خويش در اوايل آن فصل استراحت فرموده . و ملك الملوك مكرر در آن اوان به ديدن فرزند عاليمقام مىآمد و اكثر اقوام آنجا مجتمع بودند ، رسيد . چون حقيقت نزول آن ملك صفات كه به حليهء بشرى ظاهر شده بود بر ملك معظم ظاهر شد ، از روى اعزاز و احترام با او سلوك فرمودند و بنده را كه جهت بيمارى ملك على در قلعهء جارونك مىبود طلب داشته با او همصحبت نمودند . چون مومى اليه حقير را ديد كه از او به‌حسب سن سه چهار سال زياده تفاوت ندارد فى الجمله راه گفتگو باز كرد و از روى شرم و خجلت با عرق حيا و ادب سخن آغاز كرد . بعد از شكايت از آمدن سليمان خليفه نزد اين مرد بىآزرم بىاحترام شرح حال خود بيان نمود .
چو لب گشود همه بزم را گهر بگرفت * چو خنده كرد همه شهر را شكر بگرفت ز رنگ لعل لبش گشت گل خجل بچمن * ز بوى مويش مشك‌ختن ثمر بگرفت
[ 119 ش ] به مجرد يك لمحه ادراك ملاقات آن انتخاب مجموعهء حسن و جمال ، اهل مجلس كه بعضى بالطبع از شور عشق بىلذتى كرده بودند و هرگز مس ذوق محبت مجاز نكرده بودند و چون خس غم‌ديده از شعلهء محبت نصيبى نداشتند باوجود سخت‌دلى از جا درآمدند . اهل مجلس همگى شيفتهء لطف جمال و حسن مقال آن بديع الجمال شدند . و در صحن گلزار و بوستان