در اين اثنا گل گلزار حسن و جمال و سرو چمن غنج و دلال ميرزا ذو الفقار بيك تركمان كه از جمله مردم سليمان خليفه بوده و سليمان خليفه او را به مثابهء فرزند خويش محافظت مينموده ، چه سهراب بيك پدر ذو الفقار ريشسفيد جمعى از اويماق تركمان بود . چون سليمان خان از شاه جهان روگردان شد ، نزد رستم ميرزا آمد ، بعد از چند روز كه ميرزا اظهار عشق ذو الفقار كرده اين غزل كه مطلع اينست كه :
گرد سر ذو الفقار گردم * هرلحظه هزار بار گردم
شهرت يافت و ميرزا نديم آه و فغان شد . سليمان خان پدر ذو الفقار بيك و چند نفر از اويماق او به خدمت ميرزا فرستاد و در سلك ملازمان ميرزا منتظم شدند و ذو الفقار بيك نيز نزد ميرزا رفته ، ميرزا نيز از روى آداب پدر فرزندى « 1 » با او معاش ميكرد . اما در آه و فغان و رسوائى عشق و بىتابى عشق و صبر و از كام بناكامى ساختن دقيقهاى فروگذاشت نمىكرد . باوجود دست رس بر همصحبتى و وصال [ پر ] قيلوقال ، همواره طرح مجلس [ 119 ] مينمود و از آن مجلس كه شمع آن محفل مطلوب بود كناره مىجست . زبان حالش مترنم به اين مقال بود :
از اثر عاشقى است رفتن و ديدن ز دور * ورنه ز نزديك هم رخصت ديدار هست
تا كار به رسوائى كشيد و طبع بلند معشوق كه بالطبع بلند و سركش و خودرأى مىباشد از دورگردى و بىتابى ميرزا كه هزاربار رسوائى او زياده از آميزش بود ، ملول گشت و يكهسوار رو به جانب سيستان آورد و ميرزا رخت صبر به سيل فنا داده گريه و زارى و ناله و بيقرارى آغاز كرد .
ملك بايزيد كه در آن اوان ، ركن الدوله و مصاحب ميرزا بود و در فنون عشق مجاز ، استاد و صاحب تجربه بود و از غم ميرزا آگاه بود ، در آن مجلس تعهد آوردن ذو الفقار بيك نمود . منشى ديوان عشق ، غزل عاشقانه و كتابت
هامش
( 1 ) - در اصل : آداب و پدر فرزندى .