زخم اين عافيت از ميان زرهيان كه ملازم ملك حيدر و ملك جلال بودند منازعهاى بههم رسيد و درياى خون به تلاطم آمد و بازار حرب گرم شد و اين قصه بدين منوال بود :
حكايت كشته شدن حسن سكندر و خاكى بدست جمال حاجى طاهر
حسن سكندر و خاكى دو سوار و پياده بودند كه فارس قلم مشكين رقم كه بنان « 1 » صاحب بيان است از توصيف حال هريك از ايشان عاجز است .
حسن سوارى بود كه تا فلك معركهآرا از سر يك رمانه بلال ز ؟ ؟ ؟ ين زده [ كذا ] ، مثل او چابكدستى و قوىدلى برزين ننشسته ، در تيراندازى و مژدهدرى ، چشم حوادث دوخته و خال سياهبختى از عارض سيهروزان ربوده و جوانيهاى او در ميان شجعان « 2 » نيمروز و اتراك داورزمين و خاورزمين مشهور و معروف است . و خاكى پسر عم او پيادهاى بود در جلادت و شجاعت مذكور السنه و افواه . در عرصهء زابل كه هميشه بساط پهلوانى گسترده بود ، مكرر در برابر اسبسواران چون فيل دمان درآمدى و به فرزبند دلاورى چون بيدق كنار عرصه سى [ كذا ] از معركه بيرون زدى و حسن و خاكى پسران خاله بودند و از طبقهء بامرى بودند و جمال حاجى طاهر كه از جماعت شهركى بود و عمرها با يكديگر در [ 110 ش ] رزمها دستبردها نموده بودند ، و لاف مصاحبت و موافقت مىزدند و همواره با يكديگر مىبودند . بعضى گفتگوئى كه ميانهء جوانان مىشود ، [ باعث ] رنجشى ميانهء ايشان مىشود و همه در موضع قرقشت سرابان نزول داشته ، صبحى ميانهء خاكى و برادر جمال حاجى [ طاهر ] گفتگو شده ، به تشنيع و دشنام مىرسد . حسن به حمايت خاكى سروپا برهنه بيرون مىآيد . جمال حاجى طاهر استماع مىكند كه حسن به مدد خاكى آمد ، او نيز با جمعى بيرون مىآيد . ميانهء حسن و جمال جنگ گرم شد ، تيرها بر يكديگر انداختند ، قضا را تيرى بر سينهء حسن ميرسد و چون تير كارگر بوده ، حسن مىافتد . جمال
هامش
( 1 ) - در اصل : بنيان .
( 2 ) - در اصل : اشجعان .