به خوشطبعى و لطيفهگوئى شهرهء زمان بود و مولانا عبد المؤمن صلحى و مولانا عاشقى و مير عبد المؤمن نبيرهء مير عبد اللّه كه صاحب خلت بود و بندهء داعى و جمعى ديگر همواره صحبت داشتى .
و ملك محمد با ملا قاسم برادر ملا عاشقى نهى كه صاحب تصنيف و صوفىمشرب بود و با جمعى درويشان تارك و برادران بعد از فراغ از صحبت جلال الاسلام هنگامه داشت .
و ملك غريب و ملك لطيف نيز با جمعى از اهل نغمه و جوانان سپاهى مجلس تازه مىداشتى و شاه على بن شاه ابو سعيد با ملك على برادرزادهء ملك الملوك و ملك محمد برادر كوچكش و ملك محمد پسر خويش و شاه قاسم شاه مظفر كه همسايهاش بود و مير يوسف كه مرد صوفى طالب علم بود و مير ناصر ، پيوسته بزمى داشتند و ملك على ملكى بود به حليه مردمى درآمده .
انشاء اللّه تعالى حالش به محل خود بيان خواهد يافت .
و همچنين امير محمد صالح سالكى با تبع خود و جمعى از مصاحبان مثل مولوى و مولانا عبدى و مير محسن خواهرزادهء خويش كه شاعر و سخنرس بود ، مشغولى داشت .
و امير حيدر و مير مقصود قزاقى و امير ويس و امير قاسم نرماشيرى كه با مردم اهل ، صحبتى بىنفاقى داشتند و امير حسن خان مستوفى و خواجه ابو المحمد دشت بياضى و مولانا عبد العزيز بعد از برخاستن « 1 » از دفترخانه ، بايكديگر زمزمه داشتند و اين خواجه ابو المحمد از اقوام مير محمد معصوم دشت بياضى بود كه در زمان شاه جنت بارگاه ، مير محمد معصوم مرتبهء امارت و كلانترى سركار قاين داشت و امير ابو المحمد وزير بود و ابو المحمد در كاردانى و نويسندگى مشهور زمان خود بود و بغايت خوش اختلاط و مجلسآرا بوده و نفربانحس ؟ ؟ ؟ « 2 » و هنگامهء طبخ طعام مجالس خاص ملك الملوك و ملكزادهء معظم و ديگر ملوك و امرا بىوجود او گرم نمىشد . و همچنين اهل شهر و
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواستن .
( 2 ) - اين دو كلمه خوانده نشد .