تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياء الملوك ( تاريخ سيستان تا عصر صفوى ) ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
فتاد آنقدر سر ز گردن جدا * كه خون سر جدا بودى و تن جدا چو از تن فتادى سر مرد كين * ز اعراض كندى به دندان زمين [ 106 ش ]
در آن آخر روز ، ميرزا با لشكر قزلباش شتران را پناه خود ساخته ، از توپ و تير و تفنگ در پس شتران ايستاد و از دو طرف سيستانيان رو به هم آورده به كينه و تعصب هيچ فرقه راضى به آن نمىشد كه به آسانى از يكديگر برتافته ، قرار شكست به خود دهند . ملك جلال الدين و ملك محمد و ملك محمودى به قلب سپاه پا قايم كرده ، دمبدم فوجى « 1 » ؟ ؟ ؟ را پيش بود مىآوردند . و ملك غريب و بنده كه در اين سپاه به جهت آوردن او پيش رفته بود با امير مقصود قزاقى « 2 » و پادار عليان و جمال رئيس از دست راست پيش‌آمديم و ملك ظريف كه چون برق خاطف از سحاب قلعهء جارونك بيرون تاخته بود ، از دست چپ پيش‌آمدند و چون شكارى ، آن خون‌گرفتگان در ميان افتادند و تا نماز شام معركه گرم بود . ملك غريب كه مصلح قوم بود ، عنان كشيد و جمعى مثل مير مقصود و مير حسن على و بنده را نزد ملك الاسلامى ملك جلال الدين [ ملك ] الانامى فرستادند كه در اين تنگ‌روز ميرزا در ميان مردم شما فتاده مبادا تير و تفنگى از حوادث روزگار به وجود نازك آن سلالهء سيادت و سلطنت برسد و بدنامى به سلسلهء عليه ملوك راه يابد . عنان كشيده داريد و ملازمان را از تفنگ و تير انداختن معاف گردانيد ، اولى و انسب مينمايد . ملك محمد و ملك محمودى نيز مبالغه كردند و كس نزد ملك ظريف فرستاده ، او را طلب كردند ، ملك ظريف گفت « همين ساعت همه را دستگير مىكنم ، مجال تعلل نيست . » بالاخره ملك محمودى مآل‌انديشى نموده ، او را نزد ملك جلال الدين آورد و ملك غريب پيش‌آمده بانگ به امير حاجى محمد زد كه به شما امان داديم ، ميرزا را از اين معركه بيرون‌بر و متوجه منزل خود شو كه از آنجا جمعى از ملوك آمده به راشكك برند و از عصيان پشيمان باش و با ولىنعمت خود نفاق مورز كه حق ولىنعمت خويشتن را ندانستن كفران نعمت ولىنعمت حقيقى است
هامش
( 1 ) - در اين‌جا در متن به اندازهء يك كلمه سفيد است . ( 2 ) - در اصل : قزاق .