ايل قدر بود نزديك رسيده بود . بنده به اين امر راضى نشدم كه در چنين وقت اسب به ديگرى دهم و ندادن اسب و گذاشتن كه ضررى به ملك غريب پسر عمهام برسد نيز لايق مروت ندانست . باوجود آنكه در آنروز پانزده ساله بودم ، توكل به لطف حافظ جزو و كل نموده ، بىآنكه با ملك جلال و برادران مشورت كنم ، از سخن عمدة الملوك ملك نصر الدين آشفته شده ، بر اسب ماديان مذكور سوار شده ، از صف اعدا از ميان گذشته تيز بر بالاى تفنگچيان بسو افتاده ، از آنجا نيز چون باد گذشته ، خود را به ملك غريب رسانيده ، او را از راه گردانيده ، به راهى كه به سلامت عبور ممكن بود آورد . ملك غريب اول از آمدن بنده مضطرب گرديد و آخر شكفتگىها نمود ، دليرى بنده را حمل بر آثار فتح نموده بيك طرفة العين نزديك به مطلب شديم و ملك جلال الدين نيز با كل لشكر از خانهها بيرون آمده و ملك ظريف نيز با صد سوار و صد تفنگچى ملحق شده ، ميرزا نيز خانه و باغ را گذاشته خود را به ميدان طرف شرقى و شمالى كشيد و از اول عصر تا غروب آفتاب جنگى در پيوست كه مريخ و زحل از بام فلك در آن معركه از تماشائيان بودند . و در آن شام ، شفق از بسيارى خون مبارزان از رنگ خود منفعل شده ، رنگش بگرديد .
و ليكن از جوش خون كه تا به جبههء شفق رسيده بود ، رنگى به روى كارش آمد و زمين تشنه از جويبار خون چنان سيرآب شد كه تا قيامت در آن عرصه لاله آتشين خواهد دميد .
خراميدن بادپايان به دشت * تزلزل درافكند در روى دشت « 1 »
عرق كردن توسنان در شتاب * ز درياى آتش برآورده آب
سپاه از علمها شده سايهدار * دليران برآشفته ديوانهوار
بهر سينهاى نو شده كينهها * گريزان شده رحمت از سينهها
نه در شرح كس نيزهها منفعل * چو بالابلندان بيرحم دل
تبرزين به خون يلان گشته غرق * چو تاج خروسان جنگى به فرق
فتاده در آن پهندشت درشت * سر ناتراشيده چون خارپشت
هامش
( 1 ) - اين بيت قافيه ندارد .