كه كمال اخلاص به ملك غياث الدين محمد « 1 » داشت و ملك او را به خطاب « فرزند » ارجمند ساخته بود و در سلك پسران خود ميشمرد ، همهروزه به صحبت فيضبخش خلاصة الملوك ميرسيد و سلطان همهروزه كس ميفرستاد ، تا آنكه ملك غياث الدين ، ملوك را نصيحت نمود و به صلح راغب ساخت . جميع « 2 » ملوك و امرا از آب گذشته ، ملك محمد پسر بزرگ ملك غياث الدين به شهر رفته ، دعا و سلام خود به سلطان رسانيد و سلطان را سوار كرده به كنار جنگل و هيرمند آورد و بنيان مصالحه فيما بين ايشان گذاشته ، آنروز فى الجمله عهدى در ميان آمد . اما حضرات از سلطان واهمه بيشتر از پيشتر بههم رسانيده مضمون اين مصراع [ 86 ] كه « صلحى كه هست موجب رنجيدن دگر » ، به عمل آمد و بعد از چند روز ، كار به جائى رسيد كه هژده نفر و بيست نفر از گرگان و شبگردان سيستان مثل : مؤمن مرواريد و حسن كوهى و فوجى ديگر از زرهى و سيستانى به شهر آمدند و هركس را مىخواستند ، تاراج مىكردند و مىرفتند و يك شب به خانهء خواجه شاه محمد مستوفى آمده ، او را به قتل رسانيدند . هرصبح نفير ناله و افغان از خانهاى بلند ميشد و هر شام غبار تردد شبگردان از كوچه به كرهء اثير ميرسيد و بيمارى ملك غياث الدين عود نموده ، كار به جايى رسيد كه مدت سه ماه از منزل خود بيرون نيامد . اين معنى نيز باعث برهمزدگى بيشتر شد . سلطان به تنگ آمد . كس فرستاد كه من بر سر شما مىآيم ، مهياى جنگ باشيد و جمع قزلباش مستعد جنگ شدند و قريب به هزار كس از مردم سيستان كه در شهر با امير مبارز مىبودند با امير حيدر و امير عبدل ولد امير محمد مؤمن مير غياث و امير ويس و امير حيدر كه « 3 » از اولاد امير سيد احمد بودند نيز با اتراك همراهى نموده ، عدد لشكر ايشان به چهار هزار كس مىرسيد . آهنگ جنگ لشكر سيستان كردند . و ملك محمود نيز از اردوى خود بيرون آمده ، برابر بازارك ، لشكرگاه شد و در پشت جالق و بازارك جمعى از آب گذرانيده . ملك حيدر و ملك محمودى و از ميران
هامش
( 1 ) - در اصل : محمود .
( 2 ) - در اصل : جمع .
( 3 ) - در اصل : و امير ويس و امير حيدر امير ويس از اولاد . . .