بعد از اين فتح نامدار به سه روز ملك الملوك با پانصد نفر از مردم اعتبارى و اقوام رفيع مقدار خويش متوجه دار السلطنهء هرات شد و هنوز آمدن نواب اشرف مشهور نشده بود هركس در راه با ملك ملاقات مينمود تعجب ميكرد از اين رفتن كه هنوز حاكم اوزبك در هرات است و مهم جنگ قزلباش و اوزبك نامشخص است شما بكجا ميرويد ؟ ملك ميگفت كه بهمحض اعتماد و اخلاص متوجه شدهام ، اعتماد بر كرم الهى دارم .
چون نواب ملك به حوالى زيارتگاه هرات رسيد نواب اشرف ، شاه جمجاه ، شاه اسمعيل ، فتح شاه بيك فرموده ، از آنجا يلغار نموده به پل سالار نزول فرمود و ملك از بيرون شهر نزديك به ساچشمان [ كذا ] بموكب همايون پيوست و چون با قشون خود پيدا مىشود ، شاه والاجاه ، استفسار ميفرمايند كه اينها چه جماعتاند ؟ شخصى پيشآمده به خدمت اشرف شتافته به عرض مىرساند كه ملك سلطان محمود سيستانى است به عزم سجدهء نواب اشرف مىآيد . شاه والاجاه ، اسب جهانيده ، پيش مىآيد و ملك از اسب بر زمين افتاده پاى مبارك شاه دينپناه را بوسه داده ، شاه والاجاه روى [ 63 ش ] ملك را بوسه داده ، چندان نوازش و احترام نمود كه امرا و اعيان رشك بردند . و ملك را به اسب خاصه سوار كرده ، همهجا ملك را همعنان خود به شهر آورد و شهر هرات به ملك داد . ملك التماس نمود كه گوشهء خرابهء سيستان ملك موروث آباء و اجداد اين بنده است و مرا همان بسنده است .
شاه فرمودند كه از هرات تا سيستان به تو ارزانى داشتم . در آن مجلس ديگر گستاخى نكرد ، اما غايبانه به مردم محرم استدعا نمود كه اكابر قزلباش و اهل حقوق اين دولت ابد مقرون بسيارند مرا همان گوشه كافى است . شاه را ازين استعفا « 1 » خوش آمد . همواره در مجلس همايون نزديك شاه جا داشت و اكابر و اعيان ايران را محسود بود . در ايام بودن ، پيوسته ملك را با خود داشت ، هرروزه به خلع فاخره و تاج مرصع و اقسام نوازش ملك را مفتخر و مباهى
هامش
( 1 ) - شايد : استغنا .