شهر نزد ميران فرستادند كه ملك به راشكك آمد . شاه منصور بخشى از غايت غرور هيچ بهخاطر راه نداد و ميران از او رخصت ديدن ملك گرفته جميع ميران به كنار آب هيرمند آمده شب كشتيها را چراغبان نموده به استقلال تمام از آب گذشته به خانههاى [ 62 ] كدخدايان راشكك نزول نمودند و انواع تكلفات در مطعومات خود كرده ، آش گندم شير كه در سيستان شايع بوده سرانجام داده چند قاب جهت ملك فرستادند . چون آفتاب به محل چاشت رسيد تمامى متوجه ديدن ملك شده ، چون به كوچهء در خانه مىرسند لشكرى از دو رويه صف كشيده ملاحظه نمودند و چون بميانهء سراى قدم نهادند جمعى كثير از ملكزادهها و ملازمان مكمل مسلح مشاهده كردند و ملك الملوك در بالاخانههاى آن منزل نشسته بودند ، قدم به بالا نهاده چون باندرون مجلس رفتند ملك را به شوكت كيخسروى بر مسند نشسته ديدند و شاه على نزديك ملك نشسته و شاه محمود و ابو الفتح ميرزا بر دو جانب در ايستاده و شاه على ملك برادر كوچك ملك نيز بيرون در به پا ايستاده ، ازين طرح مجلس دود پندار از كاخ دماغ ايشان برخاسته افتان و خيزان دست و پاى ملك را بوسه دادند ، تا نوبت به مير يوسف مير شيخ ميرسد . ملك دست او را گرفته مىافشارد كه مير يوسف شما هم ! گويند بعد از او چهل سال ديگر مير يوسف زنده بود و رعشهء دست او كم نشد . ميران نه مرده و نه زنده هريك به جائى نشسته معطومات لذيذ به مجلس آوردند . بعد از شربت و طعام ، ملك از مجلس برخاست و مقرر چنين بود كه چون ملك برخيزد ، شاه على ملك و ابو الفتح ميرزا زنجيرها آورده ميران را مقيد سازند . چون ملك برخاست ، حضرات زنجيرها آوردند ، جمعى كه پا از گليم خود دراز كرده بودند به دست تأسف خود زنجير به پاى خود كردند چون تقاليب روزگار هيچحال را برقرار نمىگذارد و از تصاريف ليل و نهار هيچ كار استوار نمىماند صفحهء دل به مرقوم
« تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ »
« 1 » ارتسام مىيابد و ديباچهء مناقب به سطور
« وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ »
« 2 » مرقوم مىشود .
هامش
( 1 ) -تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ .سورهء البقره آيهء 141 .
( 2 ) - سورة آل عمران قسمتى از آيهء 140 .