پس در سال 1818 ابراهيم پاشا كه از مصر به راه افتاده بود ، پايتخت فرقهء وهابى را تصرف و با خاك يكسان و امير آنجا را در زنجير روانهء قسطنطنيه كرد ، و از قرار معلوم در همانجا او را سر بريدند و ظاهرا اين قيام را ريشهكن كردند . ولى خواه بواسطهء نيروى باطنى آن نهضت ، و يا اقتدار نفوذ آن بود ، كه در ظرف چند سال تركى فرزند امير مقتول حاكم مصرى را اخراج ، و خود را سلطان نجد اعلام نمود ، و تمام قلمرو پدرش را بازگردانيد و با پرداخت مختصر خراجى به خديو مصر ، تا سال 1831 كه بقتل رسيد ، سلطنت خود را حفظ كرد . فرزند و جانشين او فيصل هنگام جلوس بر تخت با گستاخى شتابآميزى خود را از قيد حكومت مصر آزاد اعلام داشت كه در نتيجهء آن باز لشكركشى بجانب نجد اتفاق افتاد ، و الحساء و قطيف بار ديگر موقتا به تصرف نيروى مصرى درآمد و خود او را نيز به مصر تبعيد كردند .
در سال 1843 وى توفيق بازگشت يافت و از آن پس تا هنگام وفات در سال 1865 بر نجد حكمرانى كرد و نفوذ خود را از هرسو توسعه داد و از طوايف اطراف خراج مىگرفت . در اين مدت چهار بار در اثر اعتراض شديد انگلستان و فراآمدن ناوهاى جنگى ، در جلو بنادر مورد تهديد خواه مسقط و يا بحرين ، سلطان متجاوز ناچار به عقبنشينى گرديد ، ولى وى توانست از مسقط باج بستاند بدون آنكه تحميلى بر بحرين وارد كرده باشد .
فرزندش عبد اللّه بن فيصل كه مدتها نايب السلطنه بود در 1865 جانشين وى شد و با انگلستان عهدنامهاى امضا و تعهد كرد كه مزاحم طوايف عربى كه زير حمايت انگلستاناند ، خاصه اهالى مسقط نشود ، و فقط بدريافت خراج اكتفا نمايد .
نزاعى طولانى بين عبد اللّه و برادرش سعود پيدا شد كه ابتدا سعود را پيشرفتى نصيب شد ، اما عبد اللّه كه به عثمانى گريخته بود ، از بغداد با لشكريانى بازگشت كه اين قضيه باشغال دائمى الحساء بوسيلهء نيروى عثمانى منجر گرديد . بعد از وفات سعود در سال 1874 تخت و تاج به عبد اللّه رسيد كه تا سال 1886 آن را حفظ كرد و از اين تاريخ عامل جديدى در نجد پيدا شده است .
ايران وقضيهء ايران ( فارسي ) — صفحة 549
مساهمون: جورج ناتانيل كرزن
ص٥٤٩