امكان در كلبهاى كه شيخ در اختيارم گذاشته بود اقامت كردم . در وسط اطاق كه آتشى برافروخته بودند بقدرى وسيع بود كه هم دود زيادى را جا داد و هم شيخ و همراهانش را ، چون تا وقتى كه نگفته بودم ، از اطاق بيرون نرفتند و مثل اين مىنمود كه مىخواستند شب نزد من باشند .
راههاى شوشتر
ساعت 4 صبح بيدارم كردند و ساعت 5 به راه افتادم دو ساعت بعد آفتاب برآمد ، ولى ماه در آسمان مىدرخشيد و خوشبختانه هوا هم سرد نبود . از بندقير تا شوشتر سه راه خاكى هست يكى از طرف چپ ، ديگرى وسط و سومى از سمت راست جزيرهاى مىگذرد كه با پيوستن دو نهر شطيط و گرگر ايجاد مىشود . اين رودخانهها در شوشتر از هم جدا مىشوند به همان قسمى كه در بندقير باهم ملحق شده بودند .
از جادهء چپ يا غربى راهنمائىام كردند و آن هشت فرسخ تمام است يا سى و دو ميل و بنى حسن نام دارد به مناسبت اسم قبيلهء عرب كه در چادرهاى آنجا سكونت دارند . راه وسطى بنى قائد حسن است باز به همين دليل و بدون شك كوتاهتر است ، اما بعد از بارندگى قابل عبورومرور نيست ، راه شرقى كه سرهنگ بل نيز از آنجا گذشته است به سمت راست دولتآباد يا بنى داود منتهى مىشود كه يازده ميل است و به كنار راست نهر گرگر مىرسد و در امتداد آن تا شوشتر كه در بيست و يك ميلى واقع است جريان دارد .
جزيره
سر . اچ . ليارد نقل مىكند كه در سال 1842 سلبى و او در بيرون بندقير ناگهان با شير بزرگ با يال سياهى روبرو شدند . از پيشآمدهاى عجيب اين بود كه به زودى بعد از آغاز سفرم غرش شيرى را از فاصلهء نزديك شنيديم .
راهنماى من كه از جلو حركت مىكرد اطلاع داد كه اسبم بر سبيل عادتش احتياجى به جلودار ندارد ، از اينرو براى سرعت بيشتر ، وى از دنبال اسب خواهد آمد كه رعايتى دوستانه از جانب او بود و من همواره اين مرد عرب را به ياد خواهم داشت .
تمام سرزمين بين بندقير و شوشتر پر از حيوانات شكارى بود ، مرغابىهاى