شوش شدم و يك ساعت بعد كشتى به حركت افتاد و درست پنج ساعت صرف اين حرفهاى ديپلماتيك ميرزا شد كه انسانيت ايجاب مىكرد كه اگر به شوشتر برسم انتقامى از او بستانم .
افرادى برجسته
در يك لحظه صبح آن روز ، كلبهء نيى از شب پيش هم صحنهء جالبترى پيدا كرد ، نه فقط آن وجودهاى دراماتيك آنجا بودند كه سركار ميرزا از اين بابت گاهى به معذرتخواهى مىپرداخت آن دو فرد به ظاهر محترم ولى برادر كشانى با قيافهء عبوس و دو موجود مقدس و اين جانب و همراهان بلكه يك آقاى ايرانى نيز حضور داشت كه چون خود او هم در كشتى شوش سفر مىكرد به قصد ميانجيگرى مداخله كرد . و شخصى عرب اهل اهواز ، پيرمرد محترمى بود و ريش خاكسترى داشت و بالاخره فرزند شيخ كه به منظور حمايت جان پدرش كه بواسطهء يك نقار خونخواهى جانش در خطر بود تفنگى در دست داشت و خود او را هم تفنگدارى نگهبانى مىنمود و درواقع مثل دو برادر بختيارى زندانى بود و بواسطهء عمل سرقت به چوب و فلك محكوم شده بود .
در اين گروه رنگارنگ شامل سادات و جانيها و زندانى و نگهبان اعم از ايرانى و عرب و انگليسى جلسهء كوچك و مختلط كمنظيرى تركيب يافته و غرض از مناظره نيز اين بود كه من شصت ميل راه را از طريق رودخانه بروم يا جاده .
سوزا ( شوش )
دو ساعت ديگر نيز وقت ما هدر رفت و ديرى از ظهر گذشته بود كه سرانجام به راه افتاديم و سفرمان به مقصد شوشتر آغاز گرديد ، ولى با گذشت زمان در مقابل جريان آب كه سرعتى كمتر از چهار ميل در ساعت داشت كشتى سوزا هم ظاهرا قادر نبود كه بيش از دو ميل و نيم در ساعت پيش برود و بواسطهء اين سرعت محدود بود كه اهالى دهات ساحلى با حركت كشتى از كنار رودخانه با ما راه مىآمدند . رفتهرفته اين فكر به ذهنم خطور كرد كه پيروزى من بر ميرزا و عاريه گرفتن شوش براى مسافرت خيلى به حال من گران تمام شده بود .
در سال 1889 بعد از آنكه امتياز كشتىرانى كارون اعطا گرديد اين كشتى