ترديد با درخواستم موافقت كرد و قرار شد كشتى هفت صبح آماده باشد و من هم ساعت شش و نيم در عرشه حاضر شوم . تنها درخواست وى اين بود كه گذرنامهام را رؤيت كند كه بانهايت آمادگى اجابت نمودم ، ولى مىدانستم كه او به خواندن يك كلمهء آن هم قادر نبوده و منظورش نمايش مراقبت رسمى بود . سپس وى سخنى طولانى دربارهء دوستى ايران و انگلستان پيش كشيد ، و از منافع مشترك طرفين و دشمن مشترك هر دو ( با اشارهاى زيركانه نسبت به روس ) و علاقهء شخصى خود كه نمايندهء كمپانى لينچ حرفش را تأييد نمود ( در اينجا من ناگزير چشمكى با اين شخص مبادله كردم همان كسى كه اشكالتراشىهاى سركار ميرزا زندگانى او را به مدت شش ماه بار گرانى ساخته بود ) صحبت كرد كه بايد اين دو متحد طبيعى آسمانى توافق و همآهنگى داشته باشند .
چون من چند ماه در ايران مانده بودم با اين طرز بيان و عبارت آشنائى وافى داشتم و بارها شنيده بودم ، در همهجا هم تقريبا به يك نهج و بيان بود و گمان مىكنم كه مأموران ايرانى در موقع انتصاب ازبر ياد مىگرفتند ، ولى من هم در قبال اين تعارفات جواب متناسبى دادم و مصاحبه به پايان آمد .
مهمانهاى ممتاز او
طى اين گفتوشنود چند تن نيز شاهد دقيق جريانات بودند بدون آنكه هيچگونه دخالتى در صحبت نموده باشند . در طرفين ميرزا دو نفر با قيافهء غمانگيزى جلوس كرده بودند كه حرفى نمىزدند ، ولى گاهى اين و گاهى آن قليان مىكشيد . يكى از ايشان يكچشم بود و ظاهرى بدخواه و شرور داشت ، اما از لحاظ چهره هر دو به آن اندازه وزين مىنمودند كه خيال كنم حضراتى ايرانى و از دوستان ميرزا باشند . سپس كاشف به عمل آمد كه ايشان دو جانى از منسوبان ايلخانى فعلى بختيارى از كوهستان مجاور بودند كه اخيرا برادر و برادر - زادهء خود را بىدليل كشته بودند و در حوزهء مأموريت ميرزا دستگير شدند « 1 » و چون بازداشتگاهى موجود نبود در كلبهء خود ميرزا توقيف بودند و با او زندگى مىكردند
هامش
( 1 ) - يكى نصير خان و ديگرى سيف اللّه خان بود كه برادر خود ميرزا آقا خان رئيس چهارلنگ را كه تيرهء ديگرى از ايل بختيارى است كشته بودند .