و به شرحى كه مذكور افتاد در جلسات رسمى او حضور مىيافتند و بقدرى با ميرزا محشور شده بودند كه چند روز بعد وقتى كه نمايندهء كمپانى لينچ از او به شام دعوت كرد ، وى اجازه خواست كه مهمانان خود را نيز همراه بياورد و شرط همرنگى به اين قسم تكميل شد كه هرسه در مهمانى سرمست شدند . در پهلوى اين دو جانى دو نفر با عمامهء سبز يعنى از سادات بودند كه بواسطهء نسب و الا و نبوى بر وزن و حرمت جلسه افزودند .
ميرزا بعد از استراحتى شبانه
قبل از ساعت 7 صبح فردا من با بار سفرم در كنار رودخانه حاضر بودم ، ولى قاطرهائى كه قرار بود بارم را تا كشتى شوش برسانند نيامده بودند و حال آنكه مهندس هم سرگردان و منتظر دستور ميرزا بود . من اين وجود گرامى را از خواب بيدار و بنابر وعدهء شب پيش درخواست كردم كه فورى حركت كنم ، شرح جزئيات آنچه سپس واقع شد از عهدهء من بيرون است ، ولى بطور خلاصه بايستى بگويم كه سه چهار ساعت آينده با مخالفتهاى شديد ميرزا گذشت كه از قرار معلوم يا از قولى كه شب قبل بىتأمل داده بود پشيمان و يا دچار واهمهء مسؤوليت شده بود و يا اينكه خيال مىكرد كه آن فرصتى عالى براى قدرتنمائى بوده و نبايستى زود از دست داد . وى اظهار مىداشت كه بدون اجازهء مستقيم « نظام » حق اقدام ندارد و نامهء خطاب به والى هم ربطى به او ندارد و متعلق به شخص ديگرى است و بايد راجع به هويتم تضميننامهء رسمى داشته باشد تا موجب بازخواستى نشود و براى تنظيم چنين سند مضحكى وقت زيادى تلف شد و سرانجام هم كاغذ را پاره كرديم ، زيراكه ميرزا عبارتى در اين ورقه گنجانده بود كه بنابر پافشارى نمايندگى لينچ شوش را روانه كرده است و كمپانى را در وضع بغرنجى قرار مىداد و جملهء ديگر مشعر بر اينكه فقط به آن دليل اجازه صادر نمود كه من با جناب والى كار رسمى داشتم كه صحيح نبود . پس لازم شد كه لحن جدىترى اختيار و در صدور اجازه يا رد صريح آن پافشارى كنم .
اين رفتار ميرزا را هشيار كرد و باز وقت طولانى صرف تنظيم اظهاريهء تازه شد و توضيحنامهاى هم براى نظام السلطنه نوشت . سرانجام در ساعت يازده سوار