خلاصهء كلام ، وى بهكلى صفه را ناديده مىانگارد و با بىاعتنائى از آن درمىگذرد تا دليل وجودش روزى پيدا شود .
پاسخ
حال در جواب همهء اين حرفها بايد گفت كه يك جو حقيقت به از صد خروار فرض و خيال است ، خاصه وقتى كه حدس و قياس مبتنى بر قول نويسندهاى قديم باشد ، نه از معاصران و آن هم طرز اقتباس نويسندهاى سخت لاابالى .
امر واقعى و غيرقابل انكار وجود صفه و كاخهاى آن است كه نيك برجاست و هيچگاه نيز از بناهاى سهگانهء حضرات ديودور و استولزه كمترين اثرى يافته نشده است . چگونه ممكن است همهء بناها در يك نقطه باقى مانده باشد و همهء آثار در نقطهء ديگر پاك از ميان رفته باشد ؟ اختلاط دو دسته از مقبرههاى شاهى امرى طبيعى مىنمايد و شايد آسان پيش آيد ، اما در تأييد آن هيچگونه دليل قاطعى فراهم نيست . پس ارزش بيان و برهان كليتارخوس و ديودور چيست ؟ و آن سه محوطهء محصور در كجا واقع شده بوده است ؟ در اينكه شرح و تعريف حضرات به نحوى از انحا دربارهء ايوان موجود وارد باشد دركش براى من بسيار دشوار است ، پس ناگزير دو فرض پيش خواهد آمد يا شرح ديودور راجع به بنا يا بناهاى ديگرى در تخت جمشيد بوده و ارگ در صورت تمايز آن از كاخها ( وى اشتباها آنها را از هم جدا پنداشته ) شايد چنين محوطهاى در حدود نقش رستم وجود داشته است .
بايد اين حقيقت را هم در نظر داشت كه در خود ايوان مكانى براى خزانه و قرارگاه پادگان قصر و ديگر ملازمان شاهى كه ما از آن باخبريم وجود نداشته و لابد اين دستگاهها بوده است ، از اينرو مىتوان انگاشت كه محوطهء جداگانهء ارگ يا قلعه وجود داشته ، اما درهرحال ضرورى نبوده است كه بنابر فرمايش ديودور آن دستگاه عظيم را در جلگهء مرودشت فراهم ساخته باشند . بعلاوه امر معقولى نيست كه فرض كرد كاخ با قلعه و قرارگاه پادگان سه ميل فاصله داشته .