بارى تا دلايل استوارى دربارهء وجود قلعه و ارگ مفروض يافته نشده باشد به نظر من حضرات ديودور و كليتارخوس خود نمىدانستهاند كه چه مىفرمودهاند ، چون مشخصات بنائى را كه در اكباتانه و يا پايتخت ديگر معاصر و مجاور بوده است به تخت جمشيد نسبت دادهاند و يك ذره حقيقت را با صدها پيرايهء بىاساس فرابستهاند .
سرگذشت ويرانى آن
ملاحظه كردهايم كه بانى كاخهاى ايوان چه كسانى بودهاند و ديدهايم كه همهء بناها تمام نشده بود و يا دستكم چندين عمارت به مرحلهء اتمام نرسيده و دلايلى اقامه كردهايم كه لااقل يك بنا به دست اسكندر ويران شده بوده است . تنها موضوعى كه باقى مىماند آن است كه در چه دورهاى حجارىها و ساختمانها بهصورت مخروبهء كنونى درآمدهاند . از يكسو زوال خاندان پادشاهى ايران ، از سوى ديگر بىاعتنائى سلوكيدها و اشكانيان و رجحان پادشاهان ساسانى به انتخاب پايتختهاى ديگر همه در ماجراى طولانى اين انحطاط و ويرانى تأثير داشته است .
به احتمال قوى از زمان هجوم تازيان آثار فنا و زوال عمدى و خرابكارى كلى آغاز شده است ، هرجا كه در دسترس آنان بود تصاوير پادشاهان را مخدوش كردند و هرگونه اسباب خرابى و آسيب بهكار بستند . بهنظر من متأخرين نيز در اين تلاش نفرتانگيز بىدخالت نبودهاند . بنابر قول شاردن شاه عباس هم مأمورانى برگماشته بود كه براى بناى كاخهاى او از آنجا سنگ بياورند و باز امامقلى خان والى گردنفراز فارس همين كار عنيف را براى ابنيهء حاكمنشين خود در شيراز كرد و وزير شاه صفى كه از رفتوآمد پژوهندگان اروپائى به تخت جمشيد كه وى پذيرائى از ايشان را برعهده داشت آزردهخاطر شده بود شصت نفر مأمور فرستاد تا آنچه از حجارىها و آثار را كه قادر باشند از ميان بردارند .
من روىهمرفته از اين حضرات اروپائىمآب هم ، دل خوشى ندارم ، مگرنه اين است كه لوبرن در كتاب خود نوشته است كه وى از شيراز بنائى استخدام و تمام ابزار او را نيز كند و خراب كرد تا با جهد بسيار آنچه مىتوانسته است از