11023
يمتحن المؤمن بالبلاء كما يمتحن بالنَّار الخلاص « 1 » .
آزمايش كرده مىشود مؤمن ببلا چنانكه آزمايش كرده مىشود بآتش خلاص ، مراد بخلاص بكسر خاء « 2 » طلا ونقره است كه در بوته خالص كنند آن را از غشّ .
11024
يحتاج العلم إلى الحلم « 3 » .
محتاجست علم بسوى حلم ، زيرا كه زينت آن مىشود وعلمي كه با حلم نباشد فضيلتى ندارد .
11025
يحتاج العلم إلى الكظم .
محتاجست علم بسوى فرو خوردن خشم ، يعنى بصبر كردن بر تعب وزحمت آن .
11026
يمتحن الرّجل بفعله لا بقوله .
آزمايش كرده مىشود مرد بكردار أو نه بگفتار أو .
11027
ينبئ عن قيمة كلّ امرئ علمه وعقله .
خبر مىدهد از بهاى هر مردى علم أو وزيركى أو ، يعنى قيمت هر مردى باندازهء علم أو وزيركى اوست .
11028
ينام الرّجل على الثّكل ، ولا ينام على الظّلم .
هامش
( 1 ) مناسب مقام است آنچه گفتهاند ، گويا از خاقانيست .« نه در غنچه كامل شود پيكر گل * نه در بوته ظاهر شود صفوت زر »
« ز أحداث چرخ است تهذيب مردم * چو از زخم خايسك تيزى خنجر »( 2 ) در منتهى الإرب گفته : « خلاص بالكسر خلاصهء روغن وگداختهء زر وسيم ومسكه وربّ خرما » .
( 3 ) مناسب مقام است گفتار سعدى :« در خاك بيلقان برسيدم بعابدى * گفتم مرا بتربيت از جهل پاك كن »
« گفتا برو چو خاك تحمّل كن اى فقيه * يا هر چه خواندهء همه در زير خاك كن »