عذر مگو از كارى كه أطاعت كرده باشى خداى سبحانه را در آن پس كافيست آن بحسب منقبت ، يعنى هر گاه كارى را از براي أطاعت وفرمانبردارى حق تعالى كرده باشى وموافق رضاى كسى نباشد لازم نيست كه از براي آن عذر بخواهى از أو كافيست همين در فضيلت ومنقبت تو ، وتقصيري نيست تا عذرى از آن بايد خواست .
10341
لا تكثرنّ صحبة اللّئيم فانّه ان صحبتك نعمة حسدك ، وان طرقتك نائبة قذفك .
بسيار مكن مصاحبت لئيم را ، پس بدرستى كه أو اگر همراه شود ترا نعمتي رشك برد بر تو ، واگر بيايد ترا مصيبتى بيندازد ترا ، مراد به « لئيم » شخص دنىّ پست مرتبه است يا بخيل چنانكه مكرّر مذكور شد ، و « بيندازد ترا » يعنى واگذارد وترك مصاحبت تو ميكند ، وممكن است كه ترجمهء « قذفك » اين باشد كه « دشنام دهد ترا » نه اين كه « بيندازد ترا » .
10342
لا تتّخذنّ عدوّ صديقك صديقا ، فتعادى صديقك .
فرا مگير زينهار دشمن دوست خود را دوست پس دشمنى كنى دوست خود را ، يعنى اگر أو را دوست خود فرا گيرى اين دشمنى كردنيست با دوست خود .
10343
لا تعاجل الذّنب بالعقوبة ، واترك بينهما للعفو موضعا تحرز به الأجر والمثوبة .
تعجيل مكن گناه را بعقوبت كردن وبگذار ميانهء آنها از براي بخشايش موضعي كه جمع كنى بآن اجر وثواب را ، يعنى هر گاه كسى گناهى نسبت بتو بكند تعجيل مكن وبگذار ميانهء آن گناه وعقوبتي كه خواهى بكنى فاصلهء تا اين كه خشم تو