يعنى بسبب شكّى كه حاصل شود ترا در بارهء برادر خود در كردن بديى نسبت بتو مبر از أو وقطع برادرى مكن از أو ، مگر اين كه جزم حاصل شود ترا بآن ، وهر گاه بدى كرده باشد وعذر خواهى كند وطلب خشنودى كند خشنود شو از أو ودورى مكن از أو .
10269
لا تعتذر إلى من يحبّ أن لا يجد لك عذرا .
عذر مگو بسوى كسى كه دوست مىدارد كه نيابد از براي تو عذرى ، يعنى هر گاه ببينى كه كسى مىخواهد كه تو صاحب تقصير باشى نسبت باو وعذرى نداشته باشى در آن عذر مگو هر چند عذرى داشته باشى واعتراف كن بتقصير خود كه آن بهترست از براي عفو وبخشايش أو از اينك عذر بگوئى .
10270
لا تقولنّ ما يوافق هواك وان قلته لهوا أو خلته لغوا ، فربّ لهو يوحش منك حرّا ، ولغو يجلب عليك شرّا .
مگو زينهار آنچه را موافق باشد با خواهش تو وهر چند بگوئى آنرا از روى بازى يا گمان كنى آنرا لغوى ، پس بسا بازيى كه رم دهد از تو آزادهء را ، وبسا لغوى كه بكشد بر تو شرّى را ، يعنى مگو سخنى را كه راست نباشد وبر وفق خواهش تو باشد وهر چند آنرا بعنوان بازى بگوئى ، « يا گمان كنى آنرا لغوى » واين هم تأكيد سابقست يعنى گمان كنى كه باطلى مىگويم بعنوان بازى وقصدي ندارم زيرا كه بسيار بازيى باشد كه رم دهد از تو آزاده مردى را وبرنجاند از تو وبسيار لغوى باشد كه بكشاند بر تو شرّى را يعنى برساند بتو .
10271
لا تتمسّكن بمدبر ، ولا تفارقنّ مقبلا .
دست مزن زينهار بصاحب ادبارى ، وجدا مشو زينهار از صاحب اقبالى ، مراد اينست كه اگر خواهى كه متوسّل بكسى شوى بكسى دست مزن كه دنيا رو