10207
لا تزدرينّ أحدا حتّى تستنطقه .
حقير مشمار زينهار أحدى را تا اين كه بسخن در آورى أو را ، مراد اينست كه حقير كيست كه جاهل ونادان باشد پس تا كسى را بسخن در نياورى أو را حقير مشمار گاه باشد كه معرفتي داشته باشد ، وقتي حقير مىتوان شمرد كه بسخن در آيد واز سخن گفتن أو جهل وناداني أو ظاهر شود .
10208
لا تستعظمنّ أحدا حتّى تستكشف معرفته .
بزرگ مشمار أحدى را تا اين كه طلب كنى ظاهر ساختن معرفتش را ، مراد بر قياس فقرهء سابق اينست كه بزرگ كسيست كه علم ومعرفتي داشته باشد پس هيچ كس را تا دانش ومعرفت أو ظاهر نشود بزرگ نتوان شمرد .
10209
لا تثق بمن يذيع سرّك .
اعتماد مكن بكسى كه فاش كند سرّ ترا يعنى بر دوستى أو ، يا در هيچ باب .
10210
لا تصطنع من يكفر برّك .
احسان مكن كسى را كه كفران كند احسان ترا ، چون چند فقره قبل از اين مذكور شد كه قطع احسان مكن از دوست هر چند كفران كند بايد كه تخصيص داد اين را بغير دوست ، تا اين كه منافى آن نباشد .
10211
لا تطلع زوجك وعبدك على سرّك فيسترقّاك .
آگاه مساز زن خود را وبندهء خود را بر سرّ خود پس بنده گردانند ترا ، يعنى اگر ايشان را آگاه سازى بر سرّ خود بايد كه مطيع وفرمانبردار ايشان باشى مانند بندگان از ترس اين كه مبادا سرّ ترا فاش كنند .
10212
لا تسرف في شهوتك وغضبك فيزريانك .