10030
هلك من باع اليقين بالشّك ، والحقّ بالباطل ، والآجل بالعاجل .
هلاك شده كسى كه فروخته يقين را بشكّ ، وحقّ را بباطل ، وآينده را بعاجل ، مراد به « يقين » و « حقّ » نعمتهاى اخرويست كه يقين است به آنها از براي أطاعت كنندگان ، وحقّ وثابت است وفنا وزوالى را راهى به آنها نيست ، وبه « شكّ » و « باطل » مطالب دنيويست كه شكّ است در حصول آنها وباطل وزايل وفا نيست ، ومراد به « آينده » و « عاجل » نيز همان آخرت ودنياست ، و « هلاك شدن فروشندهء آن باين » باز همان باعتبار يقيني بودن وحق بودن آن ، ومشكوك وباطل بودن اينست ، واين بمنزلهء تفسير آنهاست ، نه اين كه أصل آجل بودن آن ، وعاجل بودن اين سبب هلاكت باشد مانند وصفهاى سابق .
10031
هل ينتظر أهل مدّة البقاء الّا آونة الفناء مع قرب الزّوال وأزوف الانتقال .
آيا انتظار مىكشند أهل مدّت بقار مگر هنگامهاى فنا را با نزديكى زوال وازوف انتقال ، استفهام انكاريست يعنى انتظار نمىكشند مگر اين را ، ومراد اينست كه أهل مدّت بقا در دنيا انتظار نمىكشند مگر هنگامهاى فنا را يعنى هر يك انتظار نمىكشند مگر هنگام فناى خود را ، وعاقبت أو نيست مگر آن هر چند بعضي از ايشان غافل باشند از آن وانتظار آن نكشند ، و « با نزديكى زوال » اشاره است باين كه اين عاقبت عاقبتى نيست كه دور باشد بلكه نزديكست وزود بآن برسند ، و « ازوف » هم بمعنى انتقال وهم بمعنى نزديكيست واين بمنزلهء تأكيد سابقيست وغرض آگاه نمودن مردم است بآن معنى تا اين كه دل نبندند ببقاى خود در دنيا ، ودر تهيّهء أسباب آن سفر پر خطر باشند كه در پيش دارند وبزودى روانهء آن شوند .