373
الهمّاز مذموم مجروح .
عيبگو وغيبت كننده مذمّت كرده شده وطعن زده شده است ، يعنى خالق وخلايق أو را بد دانند ومستحقّ ذمّ وطعن وقدح شمارند .
374
الغمّ مرض النّفس .
حزن واندوه بيمارى نفس است وبمنزله آن است ، پس از براي أمور دنيّه دنيويّه بيمارى نفس را روا نبايد داشت .
375
الّلجاج يشين النّفس .
لجاجت يعنى دشمنى با مردم كردن يا ايستادگى بر هر باطلى از براي پيش بردن آن عيبناك گرداند نفس را يعنى نقص وعيب آدمي است .
376
الايّام تفيد التّجارب .
روزها فايده بخشد تجربهها را ، يعنى گذشتن روزگار وآنچه در آن واقع شود از تغيّرات وتبدّلات ونكبتها وأمثال آنها تجربهها بخشد كسى را كه نظر بصيرت وديده اعتباري باشد .
377
المال نهب الحوادث .
مال غارت حادثات است يعنى زود بسبب حادثات بغارت رود بلكه همان منشأ ورود آن حادثات گردد پس اهتمام بسعى در تحصيل آن نبايد داشت وهر كه را باشد دل بآن نبندد وتا تواند در مصارف خير صرف كند كه از براي وارث است يعنى مال سبب رفاهيت « 1 » أو نشود وبراي وارث أو باقي ماند ، واز دست انداز حوادث مصون
هامش
( 1 ) فيروز آبادي گفته : « الرفاهة والرفاهيه مخففة والرفهنية كبلهنيه رغد الخصب ولين العيش » .
وصاحب منتهى الإرب گفته : « رفاهه ورفاهيه مخففة ورفهنية كبلهنية فراخى عيش وارزانى » .