بكشند ، گفتم مرا نكشيد تا غلام شما بشوم . و آنها مرا به يك يهودى فروختند و از داستانم پرسيد و من نيز از اوّل تا آخر آن را براى او گفتم .
گفت : من تو و محمّد را دشمن مىدارم و مرا از خانه بيرون كرد . در يك طرف در خانهاش تپهاى شن بود ، گفت : اگر تا صبح اين تپهء شن را به آن طرف منتقل نكنى ، تو را خواهم كشت ! ! ! پس شروع كردم به جابجا نمودن شنها از اين طرف به آن طرف و در طول شب اين كار را انجام دادم تا اينكه خسته شدم ولى چيزى از آن جابجا نكرده بودم . دعا كردم و گفتم : « خدايا ! تو محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - و وصىّ او را محبوب من گرداندى پس به خاطر آنها مرا از اين كار راحت كن » .
در اين هنگام خداوند بادى فرستاد و شنها را از اين طرف به آن جايى كه يهودى گفته بود ، منتقل نمود . وقت صبح كه يهودى بيدار شد به من گفت : تو ساحرى ! بايد تو را از اين آبادى بيرون كنم تا ما را هلاك نگردانى . مرا برد و به زن صالحهاى فروخت كه مرا دوست مىداشت . مرا براى كار در باغ خود قرار داد و گفت : از آن بخور و هبه كن و صدقه بده . روزى من در باغ بودم كه ديدم هفت نفر مىآيند و ابرى بر آنان سايه افكنده و بالاى سر آنان مىآيد . گفتم : بايد در ميان آنان پيامبرى باشد و . . . اين حديث قبلا نقل گرديد [ و به تكرار آن نمىپردازيم ] .
دعاى خير رسول خدا ( ص ) براى قس بن ساعدهء ايادى
( 1 ) 14 - « قسّ بن ساعدهء ايادى » ، اولين كس از اهل جاهليت بود كه به بعثت پيامبر ايمان داشت و ششصد سال زندگى كرد و پيامبر را با اسم و نسبش مىشناخت و مردم را به قيام او بشارت مىداد و تقيّه مىكرد .
در حديث مفصلى است كه پيامبر بعد از فتح مكّه در پشت كعبه نشسته بود كه گروهى نزد آن حضرت آمدند و حضرت پرسيد : از چه قبيلهاى هستيد ؟
گفتند گروه بكر بن وائل .
فرمود : آيا از اخبار « قسّ بن ساعدهء ايادى » چيزى مىدانيد ؟