رقعه را برداشتم و ديدم در آن نوشته است : «
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
: اين عهدى است از خداوند به آدم كه از صلب او پيامبرى به نام « محمّد » بيافريند كه به مكارم اخلاق دستور دهد و از عبادت بتان نهى نمايد . اى روز به ! نزد جانشين عيسى برو [ و به او خدمت نما كه تو را به مرادت ارشاد نمايد ] » .
( 1 ) پس صيحهاى شديد كشيدم كه پدر و مادرم فهميدند و مرا در چاهى قرار دادند و گفتند : اگر [ از عقيدهات ] بر نگردى تو را مىكشيم . گفتم : آنچه مىخواهيد با من بكنيد ، محبت محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - از سينهام بيرون نمىرود .
سلمان مىگويد : زبان عربى نمىدانستم ، خداوند همان روز عربى را به من فهماند و آنان تكههاى كوچكى نان براى من پايين مىفرستادند . وقتى ماندن من در چاه به طول كشيد ، دستانم را به سوى آسمان دراز كردم و گفتم : « پروردگارا ! تو محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - و وصى او را محبوب من گرداندى پس به حق وسيله بودن او ، اسباب آزاديم را زود برسان » .
در اين هنگام يك نفر كه لباس سفيد در برداشت آمد و گفت : برخيز اى روزبه ! دستم را گرفت و به صومعه آورد و بالا رفتم آن شخص ديرنشين به من گفت : تو روز به هستى ؟ ! گفتم : آرى . نزدش ماندم و دو سال به او خدمت نمودم . وقتى كه اجلش فرا رسيد ، راهبى را كه در انطاكيه بود به من معرفى كرد و لوحى به من داد كه در آن ويژگيهاى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - بود . هنگامى كه نزد راهب انطاكيه رسيدم به صومعهاش رفتم . او گفت : تو روز به هستى ؟ ! گفتم : آرى . به من مرحبا گفت : او را نيز دو سال خدمت كردم و اوصاف محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - و جانشين او را به من شناساند . وقتى كه زمان مرگش فرا رسيد ، به من گفت : اى روزبه ! زمان بعث « محمّد بن عبد اللَّه » رسيده است .
پس بعد از مرگ او به اتفاق عدهاى كه به سوى حجاز مىرفتند روانه شدم و به آنان خدمت مىنمودم كه گوسفندى را زدند و كشتند و از آن غذا درست كردند و شراب آوردند و به من گفتند بخور و بنوش ، ولى من امتناع كردم . خواستند تا مرا