« بصرى » رسيديم در آنجا صومعهاى بود و شخصى از آن خارج شد و با سرعت به سوى ما آمد تا اينكه به نزديكى ما رسيد و ايستاد . ديديم راهبى است و ابر نيز حتى براى يك ساعت از بالاى سر محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - كنار نمىرفت . و راهب هم با مردم سخنى نمىگفت و نمىدانست اين چه كاروانى است . وقتى كه به محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - نگريست او را شناخت و شنيدم كه مىگفت : اگر او يكى باشد پس تو ، تو هستى .
( 1 ) پس ما زير درخت بزرگى كه خشكيده بود ، فرود آمديم كه نزديك صومعهء راهب بود . شاخهء كمى داشت و اصلا ميوهاى نداشت . وقتى كه محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - زير آن نشست ، آن درخت به حركت در آمد و شاخههايش را بر محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - افكند و از همان زمان ميوهدار شد . و سه گونه ميوه آورد كه دوتاى از آنها ميوههاى تابستانى بودند و يكى هم ميوهء زمستانى بود . تمام كسانى كه با ما بودند از اين مسأله تعجب كردند .
وقتى كه راهب اين را ديد ، رفت و براى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - غذايى به اندازه خوردن او آماده كرد و برگشت و پرسيد : چه كسى از اين پسر نگهدارى مىكند ؟ گفتم : من .
پرسيد : چه نسبتى با او دارى ؟
گفتم : عموى او هستم .
پرسيد : اى مرد ! او چند عمو دارد ، تو كدام آنان هستى ؟
گفتم : من برادر پدر و مادرى پدر او هستم .
گفت : گواهى مىدهم كه او همان است و اگر اين گونه نباشد من « بحيرى » نيستم . سپس به من گفت : آيا اجازه مىدهى اين غذا را نزد او ببرم ؟
گفتم : آرى ، پس به سوى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - متوجه شدم و گفتم : اين مردى است كه دوست دارد به تو احترام كند ، ميل كن .
محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - گفت : آيا آن تنها از آن من است نه همراهانم ؟
بحيرى گفت : آرى ، آن مخصوص تو مىباشد .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 751
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٧٥١