حضرت فرمود : اگر او را به تو نشان دهم ايمان مىآورى ؟ گفت : آرى . و براى او ده نشانه است : او بلند قامت و سياه است ، موى جلو سرش باز شده و چشمانش چپ است و نگاهش در امتداد بينش مىباشد و با هر دو دست كار مىكند ، هم راست و هم چپ . قدمها را بلند بر مىدارد و خود بلند قامت است .
در اين هنگام دو مرد وارد شدند و آن يهودى به هر يك مىگفت اين همان است .
پيامبر فرمود : نه ، تا اينكه مردى داخل شد و يهودى گفت : اين است .
پيامبر فرمود : آرى . يهودى شهادتين را گفت و مسلمان شد .
حكايت پيامبر اكرم ( ص ) و بحيراى راهب
( 1 ) 17 - ابو طالب مىگويد : سال هشتم از تولد پيامبر مىخواستم براى تجارت به سوى شام بروم و هوا بسيار گرم بود و مىگفتم نمىتوانم « محمّد » را بگذارم . به من گفتند : او پسرى خردسال است و هوا اين گونه گرم ؟
[ گفتم : اگر با من باشد خاطرم جمع است ] . پس لباسى به او پوشاندم [ شترى برايش كرايه كردم و سوارش نمودم ] .
و ما اغلب سواره بوديم ، شترى كه محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - سوارش بود جلو من راه مىرفت و از من جدا نمىشد و از همهء كاروان جلو مىزد و هنگامى كه گرما شدت مىگرفت ، تكهء ابر سفيدى مانند برف بالاى سر او مىآمد و بر او سلام مىكرد و بالاى سرش قرار مىگرفت و از او جدا نمىگشت . بعضى اوقات ابر بر ما انواع ميوهها را مىباراند و با ما حركت مىكرد . در سفرهاى قبلى هميشه آب كمياب مىشد تا اينكه مشكى را به دو دينار مىخريديم ولى در اين سفر هر كجا كه فرود مىآمديم ، حوضها پر و آب فراوان و زمين سرسبز بود . در اين سال در خرّمى و خوشى و خيرات بوديم .
عدهاى نيز همراه ما بودند كه شترانشان از رفتن باز ايستاد ، محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - رفت و بر آنها دست كشيد پس به راه افتادند . وقتى كه به نزديكى