است و قضاوتش به عدل است و به معروف امر مىكند و آن را خود انجام مىدهد و از منكر نهى مىكند و آن را باطل مىگرداند . و تو اى عبد المطلب ! بدون هيچ دروغى جدّ او هستى . در اين هنگام عبد المطلب براى خدا به سجده افتاد .
سيف گفت : سر خود را بالا بگير ، آيا چيزى از آنچه گفتم احساس كردى ؟
عبد المطلب گفت : من پسرى داشتم و به او خيلى علاقهمند بودم . دختر محترمى را از قوم خود به ازدواج او در آوردم ، پس پسرى به دنيا آورد و اسمش را « محمّد » گذاشتم و پدر و مادرش از دنيا رفتند ، من و عمويش كفالت او را به عهده گرفتيم « 1 » .
پادشاه گفت : پس او را از يهوديان بر حذر دار . و آنچه را كه به تو گفتم از همراهانت مخفى بدار ، زيرا مىترسم وسوسه شوند و در صدد از بين بردن او برآيند كه آنان خودشان يا فرزندانشان با او دشمنى خواهند كرد و اگر من مىدانستم كه مرگ به من امان خواهد داد ، به « يثرب » كه شهر حكومت اوست مىرفتم تا او را يارى كنم و كارش را محكم گردانم و آنجا محل قبر اوست .
تا آخر اين روايت . و مقدارى از اين حديث قبلا نقل گرديد .
ايمان آوردن « تبع » و شدت علاقهء او به پيامبر ( ص )
( 1 ) 7 - « تبع » ( از پادشاهان يمن ) كسى بود كه پيامبر را شناخت و انتظار خروج او را كشيد و گفت : از اينجا ( يعنى مكه ) پيامبرى بيرون خواهد آمد كه محل هجرت او « يثرب » است . پس عدهاى از اهل يمن را كنار يهوديان در يثرب ساكن كرد تا وقتى كه پيامبر آنجا مىآيد او را يارى دهند .
هامش
( 1 ) صدر اين حديث با ذيل آن جور در نمىآيد ، زيرا گفته شد كه دو سال بعد از تولد پيامبر ، سيف بن ذى يزن بر حبشيان پيروز شد و حتما بايد گروه قريش به فاصلهء كمى براى تبريك او رفته باشند و در اين زمان مادر پيامبر در قيد حيات بوده و همه در اين اتفاق دارند كه مادر آن حضرت در شش سالگى پيامبر از دنيا رفت ، ولى در ذيل داستان ، عبد المطلب به سيف بن ذى يزن مىگويد : پدر و مادر محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - از دنيا رفتهاند .