تا به سطح زمين تابيد و صداى ضعيفى شنيدم كه مىگويد : اى داود ! اكنون هنگام پرداخت بدهى تو مىباشد . سرت را بلند كن كه سالم ماندى . سرم را بلند كردم تا آن نور را بنگرم كه ندا آمد : « برو به پشت آن تپهء سرخ » آنجا رفتم و صفحههاى قرمز طلايى ديدم كه يك طرف آن صاف و بدون نوشته و در طرف ديگر ، نوشته شده بود : « اين عطاى ماست ، ممنون باش و آن را بدون حساب نگاهدار » . آنها را برداشتم كه قيمت بىحساب داشتند .
گفتم : به كسى چيزى نخواهم گفت تا اينكه به مدينه برسم . ( وقتى كه به مدينه رسيدم ) خدمت حضرت ابو عبد اللَّه - عليه السّلام - شرفياب شدم ، به من فرمود :
اى داود ! عطاى ما آن نورى بود كه بر تو درخشيد نه آن طلا و نقرهاى كه بردى ، ولى آن هم بر تو گوارا باد ، عطايى است كه از طرف پروردگار نموديم ، پس حمد خدا را بجاى آر .
داود مىگويد : ( حكايت را ) از خادم حضرت ، به نام معتب پرسيدم .
گفت : هنگامى را كه تو مىگويى ، در آن هنگام حضرت با اصحابش خيثمه ، حمران و عبد الاعلى سخن مىگفت و صورتش را به سوى آنان برگرداند و آنچه را كه تو مىگويى به آنان گفت . و هنگامى كه وقت نماز رسيد ، حضرت برخاست و با آنان نماز گزارد .
داود مىگويد : از همهء آنان پرسيدم ، تمام آنان نيز همان سخن معتب را گفتند « 1 » .
بركات حفظ نمودن قرآن
( 1 ) 16 - يونس بن عبد الرحمن و مغيرة بن ثور مىگويد : از داود رقى شنيديم كه گفت : در ارمنستان بودم و زياد بدهى داشتم . در اين حال ، در يكى از راههاى آنجا مىرفتم كه صدايى شنيدم . به چپ و راست خود نگاه كردم ولى كسى را نديدم .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 47 / 100 ، حديث 120 .