گفت : وقتى كه به رختخواب خود رفتم ، دو مرد سياه و بد هيبت آمدند و مرا بستند . يكى به ديگرى گفت : او را به جانب آتش ببر . او نيز مرا به سوى آتش مىبرد كه از مقابل رسول خدا گذشتم . گفتم اى رسول خدا ! نمىبينى با من چه مىكنند ؟
فرمود : مگر تو نبودى كه به فرزندم آن چيزها را شنواندى ؟ ! گفتم : يا رسول اللَّه ! ديگر اين كار را نمىكنم . پس دستور داد مرا رها كردند و هم اكنون ، درد بندها را احساس مىكنم .
ابو عبد اللَّه - عليه السّلام - فرمود : وصيت كن .
گفت : به چه وصيت كنم ؟ مالى ندارم ، عيالمند و مقروض هستم .
حضرت فرمود : قرض تو به عهدهء من و خانوادهات نيز با خانوادهء من . پس وصيت كن . پس ما هنوز از مدينه خارج نشده بوديم كه او مرد و حضرت قرضش را داد و خرج خانوادهاش را نيز تقبل كرد و دختر او را به ازدواج پسر خود در آورد « 1 » .
نشانهء امامت
( 1 ) 13 - عبد الرحمن بن حجاج مىگويد : بين مكه و مدينه با امام صادق - عليه السّلام - بودم كه حضرت ، بر استرى و من بر الاغى سوار بودم و شخص ثالثى همراه ما نبود .
پرسيدم : سرورم ! نشانهء امام چيست ؟
فرمود : اى عبد الرحمن ! اگر به اين كوه بگويد : حركت كن ، حركت مىكند .
مىگويد : به خدا سوگند ! به كوه نگاه كردم و ديدم در حال حركت است .
حضرت به آن نظرى افكند و فرمود : تو را قصد نكرده بودم « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 46 / 184 ، حديث 50 .
( 2 ) بحار الانوار : 47 / 101 ، حديث 123 .