رسيدم ، بر حمار خود سوار شدم و گفتم : به مردم مىرسم و نماز را با آنان مىخوانم .
وقتى كه چشمم به مردم افتاد ، در حال نماز بودند ولى وقتى كه رسيدم نماز را تمام كرده بودند . امام صادق - عليه السّلام - را ديدم كه به ردايش پيچيده و تسبيح مىگفت ، پرسيد : اى ابو مريم ! نماز خواندهاى ؟
گفتم : نه .
( 1 ) فرمود : نمازت را بخوان . پس نمازم را خواندم و سپس تحت محمل او رفتم كه با خود گفتم : امروز او را تنها يافتهام پس هر چه نياز داشته باشم از او خواهم پرسيد .
فرمود : اى ابو مريم ! تحت محمل من مىروى ؟
گفتم : آرى و همراه او در محملش « 1 » غلامى بود به نام « سالم » ، حضرت مرا ديد كه زياد اين طرف و آن طرف مىروم .
فرمود : چرا اين گونه هستى آيا درد شكم دارى ؟
گفتم : بلى .
پرسيد : ديشب ماهى خوردهاى ؟
گفتم : بلى .
فرمود : پس از آن خرما خوردى ؟
گفتم : نه .
فرمود : اگر با خرما مىخوردى و « بسم اللَّه » مىگفتى ، زيان نمىكرد .
سپس با هم رفتيم تا اينكه وقت نماز فرا رسيد . حضرت پياده شد و فرمود : اى غلام ! آب بياور تا وضو بگيرم . پس غلام آب آورد و حضرت به جايى رفت تا وضو بگيرد . وقتى كه بيرون آمد ، درخت خرماى خشكيدهاى ديد ، نزديكش رفت و فرمود : اى درخت ! از آنچه خداوند در تو قرار داده به ما بخوران .
مىگويد : درخت را ديدم كه به حركت در آمد و سبز شد و بارور گرديد ،
هامش
( 1 ) وقتى كه روى شتر محمل مىبستند ، مىبايست در هر طرف آن يك نفر مىنشست تا هموزن شود .