نيز نگاه كرد . سپس گفت : برو به جاى خود . و دستهايش را مىماليد تا اينكه امام صادق - عليه السّلام - رفت . منصور ، دربان را خواست و گفت : به تو چه دستورى داده بودم ؟
دربان گفت : به خدا سوگند ! من او را نه هنگامى كه وارد شد ، ديدم و نه هنگامى كه خارج شد . فقط زمانى او را ديدم كه با تو نشسته بود .
حكايت عبد اللَّه بن على و توبهء او
( 1 ) 12 - وليد بن صبيح مىگويد : شبى نزد امام صادق - عليه السّلام - بوديم كه درب خانه زده شد . حضرت به كنيز خود فرمود : ببين كيست ؟ كنيز بيرون رفت و بعد آمد و گفت : عمويت عبد اللَّه بن على است .
حضرت فرمود : ( بگو ) داخل شود و به ما هم گفت كه به اطاق ديگرى برويم .
ما به آن اطاق رفتيم و صدايى شنيديم و خيال كرديم صداى يكى از همسران حضرت مىباشد لذا بسيار به هم نزديك شديم . وقتى كه وارد شد ، رو به امام صادق - عليه السّلام - نمود و هر چه از دهانش در آمد گفت و سپس رفت . ما نيز بيرون آمديم . پس حضرت ، از همان جايى كه سخنش را قطع كرده بود ، دوباره شروع كرد .
يكى از ما گفت : او با تو رفتارى كرد كه گمان نمىكرديم كسى بتواند با شما آن گونه رفتار كند ، تا اينكه نزديك بود بيرون بياييم و او را بزنيم .
حضرت فرمود : آرام باشيد و ميان ما داخل نشويد . پاسى از شب كه گذشت باز درب كوبيده شد . حضرت به كنيز خود گفت : ببين كيست ؟ كنيز رفت و برگشت و گفت : عمويت عبد اللَّه بن على است .
امام به ما فرمود : به جايى كه بوديد بر گرديد . بعد به او اذن دخول داد . پس عمويش با ناله و گريه وارد شد و مىگفت : اى پسر برادر ! مرا ببخش ، خداوند تو را ببخشد . از من بگذر خدا از تو بگذرد .
فرمود : خدا تو را ببخشد ، اى عمو ! چه چيزى تو را به اين كار واداشته است ؟