مستعين گفت : اى ابو محمّد ! خودت افسارش بزن ! حضرت برخاست و عبايش را برداشت و افسارش كرد و برگشت .
مستعين گفت : اى ابو محمّد ! اين حيوان را زين نما .
حضرت به پدرم فرمود : ( قاطر را ) زين كن .
مستعين گفت : اى ابو محمّد ! تو خود زين نما .
امام - عليه السّلام - دوباره برخاست و قاطر را زين كرد و برگشت .
باز مستعين گفت : مىخواهى سوارش بشوى ؟
امام - عليه السّلام - فرمود : آرى .
آنگاه امام بدون هيچ گونه مشكلى ، سوارش شد و در حياط ، با بهترين سرعت دواند و بعد پياده شد و نزد مستعين آمد .
مستعين گفت : آن را به تو بخشيدم .
سپس امام - عليه السّلام - به پدرم فرمود : آن حيوان را بگير . پدرم نيز افسارش را گرفت و آورد .
رهايى از زندان
( 1 ) 12 - ابو هاشم جعفرى مىگويد : در مورد تنگى زندان و سختى قيد و بند ، به امام - عليه السّلام - شكايت كردم . حضرت ، در جواب نوشت : نماز ظهر را در خانهء خويش خواهى خواند . پس نزديك ظهر از زندان آزاد شدم و نماز را در خانهام خواندم . در اين حال ، در تنگناى اقتصادى بودم لذا خواستم تا در نامهاى كه به ايشان نوشتهام ، از حضرت تقاضاى كمك مالى نيز بنمايم اما شرم نمودم .
وقتى كه به خانهام رسيدم ، امام - عليه السّلام - صد دينار براى من فرستاد . و در نامهاى برايم نوشت كه : اگر نيازى داشتى ، شرم نكن ، آنچه را كه مىخواهى از ما طلب كن ، به آن خواهى رسيد « 1 » .
هامش
( 1 ) كافى : 1 / 508 ، حديث 10 .