يادم رفت .
پاسخى كه آمد اين گونه بود : در مورد قائم - عليه السّلام - پرسيده بودى ، بدان كه او مانند داود ، به علم خود قضاوت مىكند و بيّنه نمىخواهد . و مىخواستى از تبى كه دو روز در ميان به سراغ آدم مىآيد ، سؤال كنى اما فراموش كردى . پس در كاغذ بنويس
يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ
« 1 » و اين را در گردن شخص تبدار بياويز .
راوى مىگويد : همان گونه نمودم كه امام - عليه السّلام - فرموده بود ، و شخص تبدار خوب شد « 2 » .
رام شدن حيوان وحشى
( 1 ) 11 - احمد بن حارث قزوينى مىگويد : با پدرم در سامرّا زندگى مىكردم . و پدرم عهدهدار نعل كردن چهارپايان امام حسن عسكرى - عليه السّلام - بود . و خليفه « المستعين » قاطرى داشت كه در زيبايى و بزرگى مانندش ديده نشده بود . ولى آن قاطر نمىگذاشت كسى سوارش شود و يا افسارش بزنند . خليفه تمام رامكنندگان اسب را جمع كرد تا او را رام كنند اما هيچ كدام نتوانستند چارهء كار نمايند .
يكى از اطرافيانش پيشنهاد كرد كه چرا دنبال حسن بن رضا - عليه السّلام - نمىفرستى كه بيايد يا آن را رام كند و يا توسط آن كشته شود . از اين رو دنبال امام - عليه السّلام - فرستاد . و امام - عليه السّلام - با پدرم رفتند .
وقتى كه حضرت وارد شد من هم كنار پدرم بودم . حضرت ، به قاطرى كه در وسط حياط ايستاده بود ، نظر انداخت و سپس دستش را بر شانهء آن گذاشت . آن حيوان آرام شد . سپس به جانب مستعين آمد و با او احوالپرسى كرد . مستعين گفت :
به اين قاطر ، افسار بزن .
امام - عليه السّلام - به پدرم فرمود : افسارش بزن .
هامش
( 1 ) سورهء انبياء ، آيهء 69 .
( 2 ) بحار : 95 / 66 ، حديث 46 .