نخستين كسى كه پرسش نمود « نضر بن جابر » بود . او گفت : يا ابن رسول اللَّه ! چند ماه است كه چشمان پسرم آسيب ديده است ، از خدا بخواه تا بينايى را به او برگرداند .
حضرت فرمود : او را بياور .
پس دست مباركش را به چشمانش كشيد ، بينايى او به حالت اوّل برگشت آنگاه مردم يك به يك مىآمدند و نيازهاى خود را مطرح مىكردند . و حضرت نيز براى آنها دعا مىنمود و حوايجشان را بر آورده مىساخت . سپس حضرت ، همان روز هم به سامرّا برگشت « 1 » .
صلهء امام ( ع ) به شيعيان
( 1 ) 5 - على بن زيد از نوادهگان امام سجّاد - عليه السّلام - مىگويد : با امام عسكرى - عليه السّلام - از دار الخلافه تا خانهاش همراه بودم . وقتى كه به خانهاش رسيد و من خواستم از او جدا شوم ، فرمود : بايست ، و ايستادم . حضرت وارد خانه شد و به من نيز اجازه داد تا وارد شوم . هنگامى كه وارد شدم ، صد دينار به من داد و فرمود : اينها را براى خريد كنيز ، مصرف كن ؛ چون فلان كنيز تو از دنيا رفت . و حال آنكه وقتى از خانه بيرون آمدم ، حال آن كنيز از هميشه بهتر بود . پس رفتم كه ناگهان غلام پيش آمد و گفت : فلان كنيزت ، همين ساعت مرد .
گفتم : چرا مرد ؟ گفت : وقتى كه آب خورد ، فرياد كشيد و مرد « 2 » .
فرجام طمع و زيادهطلبى
( 2 ) 6 - اسماعيل بن محمّد از نوادهگان عباس بن عبد المطلب مىگويد : سر راه ابو محمّد - عليه السّلام - نشستم . هنگامى كه حضرت از آنجا عبور كرد ، از نيازمندى خود شكايت كردم . امام - عليه السّلام - فرمود : تو دويست دينار دفن كردهاى ولى اين
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 262 ، حديث 22 .
( 2 ) بحار : 50 / 264 ، حديث 23 .