او غذا بخور تا او نيز با طيب نفس غذا بخورد . خورديم و سير شديم . سپس سفره را برداشتند . غلام رفت تا آنچه را كه از غذا در سفره مانده بردارد . اما امام فرمود : صبر كن . از غذا آنچه در صحرا باقى مىماند ، اگر چه ران گوسفندى باشد ، آن را ترك كن . اما آنچه در خانه باقى مىماند ، پس آن را بردار .
( 1 ) آنگاه به من فرمود : سؤال كن .
گفتم : خداوند مرا فداى تو گرداند ! نظر شما در بارهء مشك چيست ؟
فرمود : پدرم دستور داد تا در يك ظرف چوبى ، براى او مشك درست كنند .
فضل بن سهل به حضرت ، نوشت كه مردم از اين كار او عيب مىگيرند . و آن حضرت ، در جواب نوشت : اى فضل ! مگر نمىدانى كه حضرت يوسف ، لباسهاى نقشدار مىپوشيد و كمربند طلا مىبست . و بر صندليهاى طلا مىنشست . و اين كارها هم از حكمت او چيزى كم نمىكرد . و حضرت سليمان هم همين طور بود .
بعد از آن ، امام - عليه السّلام - دستور داد تا عطرى كه از مشك ، عنبر ، عود و روغن ، مركب مىشود ، به چهار هزار درهم براى او درست كنند .
سپس پرسيدم : غلامان شما از محبت شما چه بهرهاى مىبرند ؟
فرمود : امام صادق - عليه السّلام - غلامى داشت كه وقتى آن حضرت وارد مسجد مىشد ، مركبش را نگه مىداشت . روزى حضرت وارد مسجد شد و او هم مركب آن حضرت را نگه داشته بود ، كه عدهاى از جانب خراسان آمدند . يكى از آنها به غلام گفت : آيا دوست دارى كه از آقايت بخواهى كه مرا جاى تو قبول كند . و من غلام او بشوم و تمام ثروتم را به تو بدهم ؟ چون من ثروتهاى مختلفى دارم . برو و آن ثروتهاى گوناگون را تصاحب كن و من به جاى تو مىمانم .
غلام گفت : درخواست تو را به امام عرض مىكنم . پس بر آن حضرت وارد شد و گفت : فدايت شوم ! تو خدمت مرا مىدانى و از مصاحبت طولانيم خبردارى . پس اگر خدا خيرى را به من برساند آيا شما مانع مىشويد ؟
امام فرمود : از نزد خويش ، به تو عطا مىكنم و از غير خودم مانع مىشوم ! آنگاه سخن آن مرد را براى امام - عليه السّلام - عرض كردم . حضرت فرمود : اگر مايل
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 313
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٣١٣