بعدا به من عافيت داد « 1 » .
حكايت امام جواد ( ع ) و محمّد بن وليد
( 1 ) 16 - محمّد بن وليد كرمانى مىگويد : خدمت امام جواد - عليه السّلام - رسيدم و نزديك درب ، مردم زيادى از مسافرين را ديدم . نزديكى از آنها رفته و نشستم تا اينكه ظهر شد . و ما براى نماز آماده شديم . وقتى كه نماز ظهر را خوانديم از پشت سر ، چيزى را احساس كردم . پس برگشتم كه امام جواد - عليه السّلام - را ديدم .
خوشحال شدم و دست او را بوسيدم . سپس حضرت نشست و از آمدنم پرسيد و سپس فرمود : سلام نمازت را بده .
گفتم : فدايت شوم ! سلام دادهام . سه بار تكرار كرد و فرمود : سلامت را بده گفتم : در مورد آن چيزى در قلبم نمىگذشت ( يعنى شك نمىكردم ) باز لبخندى زد و فرمود : سلامت را بده .
راوى مىگويد : سلام دادم و آن را تدارك كردم . گفتم : سلام دادم و راضى شدم اى فرزند رسول خدا ! و يقين نمودم كه سلام نداده بودم . و شك هم نمىكردم .
روز بعد ، صبح زود مجددا روانه خانه آن حضرت شدم . و از درب اول رفتم و قبل از سواران ، وارد شدم . و كسى هم پشت سر من نبود كه از او كسب اطلاع نمايم . اميدوار بودم كسى را پيدا كنم تا راه را به من نشان دهد ، ولى كسى را نيافتم . تا اينكه هوا گرم و من گرسنه شدم و پيوسته آب مىخوردم تا جلو حرارت و گرسنگى را بگيرم . ناگهان ديدم غلامى با سفرهاى از غذاهاى گوناگون . و غلام ديگر ، طشت و تنگى آوردند و مقابل من بر زمين گذاشتند . و گفتند : امام دستور داده است كه از اينها تناول نمايى . من هم ميل نمودم و هنوز از خوردن غذا فارغ نشده بودم كه آن حضرت آمد و من برخاستم . امام دستور داد تا بنشينم و غذايم را بخورم . پس باز هم خوردم . سپس امام - عليه السّلام - نگاهى به غلام نمود و فرمود : با
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 53 ، حديث 27 .