چشمش را به موهاى گردن اسب دوخته بود . و من هم پيوسته براى او دعا مىكردم .
هنگامى كه مقابل من رسيد ، رو به من كرد و فرمود : خدا دعايت را اجابت كند و عمرت را طولانى نمايد و ثروت و فرزندت را زياد گرداند .
عبد الرحمن مىگويد : در اين هنگام ، از هيبت و جلالت او لرزه بر اندامم افتاد و در ميان رفقايم بر زمين افتادم . به من گفتند : تو را چه شده است ؟
گفتم : خير است . و به آنها چيزى از ماجرا نگفتم .
بعد از آن به اصفهان برگشتيم . و خدا به بركت دعاى او درهاى نيكبختى را به رويم گشود . و ثروتمند شدم تا حدى كه امروز ، ثروت درون خانهام ، بالغ بر هزار هزار ( يك ميليون ) درهم مىشود ، به غير از ثروتى كه در خارج خانه دارم . و خداوند ده فرزند به من عطا نموده است . اكنون هفتاد سال و اندى از عمرم مىگذرد .
آرى ، من به امامت شخصى قائلم كه از قلبم خبر داد و خدا دعايش را در مورد من اجابت كرد « 1 » .
بشارت امام ( ع ) به فرزند مبارك
( 1 ) 2 - هبة اللَّه بن ابى منصور موصلى مىگويد : در ديار ربيعه ، كاتبى نصرانى از اهل كفرتوثا « 2 » به نام يوسف بن يعقوب بود . و با پدرم دوستى داشت . روزى به خانه ما آمد . پدرم گفت : چه كار داشتى كه اين وقت آمدهاى ؟
گفت : متوكل احضارم كرده و نمىدانم با من چه كار دارد . ولى جانم را از خدا به صد دينار خريدهام . و آنها را براى امام على النقى - عليه السّلام - آوردهام .
پدرم گفت : در اين مورد موفق شدى .
راوى مىگويد : به سوى متوكل رفت و بعد از چند روز با شادى برگشت .
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 141 ، حديث 26 .
( 2 ) نام قريهاى بزرگ در نزديك جزيرهاى در شمال عراق است . و همچنين گفتهاند از قريههاى فلسطين مىباشد . ( مترجم ) .