( 1 )
باب يازدهم : در معجزات حضرت امام على النقى ( ع )
حكايت شيخ عبد الرحمن اصفهانى
( 2 ) 1 - جماعتى از اصفهانيها از جمله احمد بن نصر و محمّد بن علويه مىگويند :
در اصفهان يك نفر شيعه به نام « عبد الرحمن » بود به او گفتند چه چيز باعث شد كه تو از ميان مردم ، فقط به امامت امام على النقى قائل شدى ؟
گفت : چيزى را از وى مشاهده كردم كه موجب شد به امامت او قائل شوم . من مردى فقير اما با جرأت و سخندان بودم . سالى اهل اصفهان شكايتى داشتند و مرا با عدهاى به سوى متوكل روانه كردند . رفتيم و به آنجا رسيديم . روزى نزد درب قصر متوكل بوديم كه دستور صادر شد تا امام على النقى را احضار كنند . از كسانى كه آنجا بودند پرسيدم : اين شخصى كه دستور صادر شده كه آن را بياورند ، كيست ؟
گفته شد : مردى علوى است كه رافضىها مىگويند : او « امام » است . بعد گفتند شايد متوكل او را احضار مىكند تا به قتلش برساند . با خود گفتم : از اينجا نمىروم تا ببينم اين شخصى را كه مىآورند كيست . ناگهان ديدم سوار بر اسب مىآيد ، و مردم نيز طرف راست و چپ او ايستادهاند . و او را نظاره مىكنند . وقتى كه او را ديدم محبتش در قلبم افتاد . و پيوسته دعا مىكردم كه خدا شرّ متوكل را از او دفع نمايد .
همين طور از ميان مردم عبور مىنمود و به چپ و راست نگاه نمىكرد ، فقط