تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
نوشتم و در آخر نامه پرسيدم : آيا اسلحهء رسول خدا نزد شماست ؟ ولى فراموش كردم كه نامه را بفرستم . حضرت نامه‌اى به من نوشت و در آن از من چيزهايى خواست و در آخر آن نامه مرقوم فرموده بود : « اسلحه رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - نزد من است و آن در ميان ما به منزلهء تابوت است در ميان بنى اسرائيل . به هر كجا برويم آن را با خود مىبريم . و اين نزد هر امامى موجود است » . من باز در مكه بودم و چيزهايى به فكرم رسيد كه جز خدا كسى از آن خبر نداشت . وقتى كه به مدينه رفتم و به خدمت امام جواد - عليه السّلام - رسيدم . حضرت نگاهى به من كرد و فرمود : از آن فكرها استغفار كن و ديگر به سوى آنها مراجعت نكن . ( 1 ) بكر بن صالح مىگويد : از محمّد پرسيدم : آن فكرها چه بودند ؟ گفت : به كسى نمىگويم . محمّد بن فضيل مىگويد : در يكى از پاهايم زخمى به وجود آمد و قبل از اينكه اين زخم بيرون بيايد با آن حضرت خداحافظى كردم . و آخرين سخنى كه به من گفت ، اين بود كه فرمود : به زودى به تو درد و ناراحتى مىرسد ، در مقابل آن صبر كن . و هر كدام از شيعيان ما از درد بنالد و صبر كند ، خداوند اجر هزار شهيد را براى او مىنويسد . وقتى كه به « بطن مرّ » رسيدم از پايم دملى در آمد . چند ماه مرا عذاب مىداد و مىناليدم . در سال دوّم ، حجّ به جا آوردم و خدمت آن حضرت رسيدم و گفتم : فدايت شوم ! براى اين پايم دعايى بفرما ؛ چون خبر داده بودى كه اين ناراحتى به من خواهد رسيد . فرمود : ديگر از اين خوفى نيست . آن پاى سالمت را بياور . پاى مرا دراز نمود و براى آن ، تعويذ خواند . وقتى كه از نزد ايشان برخاستم ، از همان پايم دملى در آمد . پس به خودم برگشتم و فهميدم كه براى اين دمل ، تعويذ خوانده است . و خداوند