مأمون بخاطر سخنان من خشمگين شد و چون مست بود ، نتوانست خودش را نگهدارد . شمشيرش را برداشت و با سرعت روانه شد و قسم خورد كه ابو جعفر را با اين شمشير قطعه - قطعه خواهد كرد .
( 1 ) از اين رو ، من پشيمان شدم و با خودم گفتم : اين چه كارى بود كه من كردم ! هم خودم و هم او را هلاك نمودم . لذا به دنبال مأمون دويدم تا ببينم چه مىكند .
مأمون بر حضرت وارد شد و او خوابيده بود . شمشير را روى حضرت نهاد و زد و بدن امام را قطعه - قطعه كرد ، سپس گلوى مبارك آن حضرت را بريد . من و ياسر خادم ، نگاه مىكرديم . مأمون برگشت در حالى كه مانند شتر نعره مىزد .
ام الفضل مىگويد : وقتى كه اين را ديدم با ناراحتى به منزل پدرم آمدم و شب را تا صبح نتوانستم بخوابم . هنگام صبح ، خدمت پدرم رسيدم ، ديدم نماز مىخواند و مستى از او رفته است . گفتم : اى امير مؤمنان ! ! ! مىدانى امشب چه كار كردى ؟
گفت : نه ، به خدا سوگند ! واى بر تو مگر چه كار كردهام ؟ ! گفتم : تو نزد فرزند رضا - عليه السّلام - رفتى و او را در حالى كه در خواب بود قطعه - قطعه كردى . و با شمشيرت ، گلوى وى را بريدى سپس بيرون آمدى ! گفت : واى بر تو چه مىگويى ؟
گفتم : چيزى را مىگويم كه انجام دادهاى .
پس ياسر خادم را صدا زد و گفت : واى بر تو ! اين ملعونه چه مىگويد ؟
ياسر گفت : هر چه مىگويد راست است .
مأمون گفت : «
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
» خودمان را هلاك و رسوا نموديم . واى بر تو اى ياسر ! برو و از او برايم خبرى بياور .
ياسر رفت و زود برگشت و گفت : مژده اى امير مؤمنان ! ! ! مأمون گفت : چه بود ؟
ياسر گفت : بر او وارد شدم ، ديدم صحيح و سالم نشسته است و پيراهنى بر تن و لحافى بر رو ، انداخته بود . و در كار او حيران شدم . بعد كه خواستم به بدنش نگاه كنم تا ببينم آيا اثرى از شمشير بر وى مانده است يا نه ، به وى گفتم : دوست دارم