دست و پاى حضرت را بوسيدم و برگشتم ، در حالى كه بينا بودم « 1 » .
عذر خواهى مأمون از امام جواد ( ع )
( 1 ) 2 - محمّد بن ابراهيم جعفرى از حكيمه دختر امام رضا - عليه السّلام - روايت مىكند كه گفت : وقتى كه برادرم امام محمّد تقى - عليه السّلام - از دنيا رفت ، بخاطر نيازى كه داشتم پيش همسرش ام الفضل رفتم و با هم در بارهء فضايل و كرامات و علم و حكمتى كه خدا به او داده بود ، سخن گفتيم تا اينكه ام الفضل گفت : اى حكيمه ! مىخواهى در بارهء ابو جعفر - عليه السّلام - چيز عجيبى را به تو خبر دهم كه احدى مثل آن را نشنيده باشد ؟
گفتم : آن چيست ؟
گفت : چه بسا ابو جعفر - عليه السّلام - با گرفتن كنيزى يا ازدواجى مرا ناراحت مىكرد . و من به مأمون شكايت مىكردم و او در جوابم مىگفت : دخترم ! تحمل كن ؛ چون او فرزند رسول خداست . تا اينكه شبى نشسته بودم كه زنى زيبا و بلند قامت - كه به شاخهء خيزران مىماند - آمد .
گفتم : تو كيستى ؟
گفت : همسر ابو جعفر هستم .
پرسيدم : كدام ابو جعفر ؟
گفت : ابو جعفر ، فرزند رضا - عليه السّلام - و من زنى از فرزندان عمّار ياسر مىباشم .
در اين هنگام چنان ناراحت شدم كه نتوانستم خودم را نگهدارم . لذا برخاستم و پيش مأمون رفتم . پاسى از شب گذشته بود و مأمون در اثر شراب خوارى ، هنوز مست بود . جريان را به او گفتم و اضافه كردم كه : ابو جعفر - عليه السّلام - به من و تو ناسزا گفت و عباس و فرزندانش را به باد فحش گرفت . و هر چه توانستم به مأمون گفتم .
هامش
( 1 ) بحار : 50 / 46 ، حديث 20 .