كه اين پيراهن را به من هبه كنيد تا به آن تبرك جويم .
( 1 ) نگاهى به من كرد و لبخندى زد . مثل اينكه مىدانست من چه مىخواهم .
آنگاه فرمود : لباس فاخرى به او بدهيد .
گفتم : جز اين پيراهنى كه بر تن داريد ، چيز ديگرى نمىخواهم . پس پيراهن را بيرون آورد و تمام بدنش نمايان شد . به خدا سوگند ! هيچ اثرى از شمشير نديدم .
در اين هنگام مأمون به سجده افتاد و هزار دينار به ياسر بخشيد و گفت : شكر خداى را كه ما را به ريختن خون او دچار نساخت .
سپس گفت : اى ياسر ! آمدن اين زن ملعونه را به نزد من و گريستن او را به امام گزارش بده ولى لازم نيست رفتن مرا بگويى .
ياسر گفت : سرور من ! تو پيوسته با شمشيرت او را مىزدى و من و اين زن نگاه مىكرديم تا اينكه قطعه - قطعه كردى و گلويش را بريدى و مثل شتر مىغريدى .
مأمون گفت : خدا را سپاس مىكنم و آنگاه به من گفت : به خدا سوگند ! اگر دوباره برگردى و نزد من از اين حرفها بزنى ، تو را خواهم كشت .
بعد به ياسر گفت : فلان اسب را با ده هزار دينار براى او ببر و از او بخواه كه سوار شود و پيش من بيايد . و به هاشميين و بزرگان و فرماندهان هم بگو كه با او سوار شوند . و ابتدا خدمت او برسند و بر او سلام كنند .
ياسر هم دستورات مأمون را اجرا كرد و همه به سوى او رفتند . و آن حضرت هم به آنها اذن دخول داد و به ياسر گفت : اى ياسر ! آيا اين گونه است عهد ميان من و او ؟
گفتم : اى فرزند رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - اكنون وقت گلايه نيست . به حق محمّد و على سوگند ! او از فعل خويش هيچ نمىدانست .
امام - عليه السّلام - به همهء آنها اجازه ورود داد مگر عبد اللَّه و حمزه پسران حسن را ، چون اينها چند بار نزد مأمون از آن حضرت بدگويى كرده بودند . سپس امام برخاست و با آن جماعت به سوى مأمون روانه گرديد . مأمون به استقبال حضرت آمد و وسط پيشانى او را بوسيد . و او را در صدر مجلس نشاند . و به ديگران هم دستور داد
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 302
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٣٠٢