مىبردند ، به امام رضا - عليه السّلام - سفارش نمود به اينكه : هر شب تا هنگامى كه زنده هستم نزد درب خانه بخواب تا اينكه خبر من به تو برسد .
( 1 ) راوى مىگويد : ما هر شب براى امام رضا - عليه السّلام - در دهليز خانه رختخواب مىانداختيم و او بعد از نماز عشا در آنجا مىخوابيد و هنگام صبح به منزل خود برمىگشت . و گاهى هم ما برخى از خوراكيها را از حضرت مخفى مىكرديم . اما وقتى كه حضرت مىآمد ، آنها را بيرون مىآورد و به ما مىفهماند كه او جاى آنها را مىداند و سزاوار نيست چيزى را از او مخفى كنند .
در يكى از شبها حضرت نيامد و خانوادهاش ناراحت شده و شيون كردند . ما هم از اين مسأله خيلى غمگين شديم . روز بعد آن حضرت آمد و درون خانه رفت و رو به ام احمد كرد و گفت : آنچه را كه پدرم به تو سپرده آن را به من بده . آن زن شيون كرد و به صورت خود ، چنگ زد و سينه را چاك كرد و گفت : سرورم مرده است .
امام - عليه السّلام - او را ساكت كرد و فرمود : سخنى نگو تا اينكه خبر برسد .
سپس او به حضرت جعبهء عطرى داد « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار : 49 / 71 ، حديث 94 .