كه دور تر از آنها بنشينند . مأمون با حضرت خلوت نمود و عذر خواهى كرد .
ابو جعفر - عليه السّلام - به او فرمود : مىخواهم تو را نصيحتى بكنم ، پس آن نصيحت را از من بپذير .
مأمون گفت : بگو .
حضرت فرمود : توصيه مىكنم كه شراب خوارى را ترك كنى .
مأمون گفت : فدايت شوم اى پسر عمو ! نصيحت تو را قبول مىكنم « 1 » .
شفاى درد پا
( 1 ) 3 - ابو بكر بن اسماعيل مىگويد : به امام محمّد تقى - عليه السّلام - گفتم : من كنيزى دارم كه از بوى زانوى پايش ، رنج مىبرد . فرمود : آن را به اينجا بياور . پس رفتم و او را آوردم . حضرت از كنيز پرسيد : ناراحتى تو از چيست ؟
گفت : از بويى كه در زانوى پايم هست . آنگاه حضرت دستش را روى لباس به زانوى او كشيد . پس كنيز رفت و ديگر هيچ ناراحتى نداشت « 2 » .
پرهيز از سوء ظن
( 2 ) 4 - على بن جرير مىگويد : نزد ابو جعفر - عليه السّلام - نشسته بودم كه گوسفند يكى از غلامان آن حضرت ، گم شد . آنها همسايهها را متهم كردند . لذا آنها را گرفته و به طرف امام مىكشيدند و مىگفتند : شما گوسفند ما را دزديدهايد .
امام - عليه السّلام - فرمود : واى بر شما ! همسايگان مرا رها كنيد ، آنها گوسفند شما را به سرقت نبردهاند . گوسفند شما در خانهء فلان شخص مىباشد . برويد و آن گوسفند را از خانهء او بيرون آوريد . پس اينها نيز رفتند و گوسفند را در آنجا يافتند .
صاحب خانه را گرفتند و زدند و لباسهايش را پاره كردند در حالى كه او قسم مىخورد كه گوسفند را ندزديده است . تا اينكه او را نزد امام جواد - عليه السّلام - آوردند .
هامش
( 1 ) بحار : 55 / 69 ، حديث 47 .
( 2 ) بحار : 50 / 46 ، حديث 21 .