حكايت حضرت امير المؤمنين على ( ع ) و مورچه
على ( ع ) مىرفت روزى گرمگاهى * رسيد آسيب او بر مور راهى
مگر آن مور زد پايى و دستى * ز عجزش در على ( ع ) آمد شكستى
بترسيد و بغايت مضطرب شد * چنان شيرى ز مورى منقلب شد
بسى بگريست ، حيلت كرد بسيار * كه تا آن مور باز آمد به رفتار
شبانگه مصطفى ( ص ) را ديد در خواب * به دو گفت اى على ( ع ) در راه مشتاب
كه دو روز از پى يك مور دايم * ز تو بود آسمانها پر مظالم
نباشى از سلوك خويش آگاه * كه مورى را كنى آزرده در راه
چنان مورى كه معنى دار بودست * همه ذكر خدايش كار بودست
على ( ع ) را لرزه بر اندام افتاد * ز مورى شير حق در دام افتاد
پيمبر گفت خوش باش و مكن شور * كه نزد حق شفيعت شد همان مور
كه يارب قصد حيدر در ميان نيست * اگر خصمى من بود اين زمان نيست
جوانمردا بدان كز درد دين بود * كه با مورش چنان شيرى چنين بود « 4 »
فى فضيلت امير المؤمنين على رضى اللّه عنه
سوار دين پسر عم پيمبر * شجاع صدر صاحب حوض كوثر
به تن رستم سوار رخش دلدل * به دل غوّاص درياى توكّل
على القطع افضل ايّام او بود * على الحق حجة الاسلام او بود
منادى سلونى در جهان داد * به يك رمز از دو عالم صد نشان داد
چنين بايد نماز از اهل رازى * كه تا باشد نماز تو نمازى
چنان شد در نماز از نور حق جانش * كه از پايى برون كردند پيكانش
نمازش چون چنين باشد گزيده * به الحمدش چنان گردد بريده
ز جودش ابر دريا پرتوى بود * به چشمش عالمى پُر زر جوى بود
تو اى زر زرد گرد از نااميدى * تو نيز اى سيم مىكن اين سپيدى
هامش
( 4 ) . شعر فارسى ، ص 105 .