تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 36

مساهمون:

ص٣٦
تو مگر قرآن نخواندى اى پسر * يا مگر از حق ندارى تو خبر
سال‌ها در جهل و ظلمت رفته‌اى * وز تعصّب گرد دوزخ تفته‌اى
اى تو را دنيا و دين بس نادرست * چون تو را ناپاكيى از اصل رست
اى تو مردود ضرورى آمده * در صور كوشيده صورى آمده
رو ز صورت بگذر و حق را ببين * تا شود اين صورتت حقّ اليقين
حق نخواهى ديد الّا با على * رهبر كلّ جهانست آن ولىّ
باز گويم سرّ اسرارت تمام * گر تو هستى واقف سرّ كلام
نى خدا گفته است با او هل اتى ؟ * نى خدا گفته است با او انما ؟
نى خدا گفته است بلّغ در كلام ؟ * گر بدانى علم تو گردد تمام
گفت با آدم خدا كه بر مگير * گندم و در عالم جان تو ممير
حيدر كرّار گندم را نخورد * زان سبب در ملك معنى او نمرد
اين سخن را بى زبان عطّار گفت * و اين چنين درّ يقين عطّار سفت
گر تو مرد حقّى اين سرّ گوش كن * در زبان خامشى خاموش كن
كين زبان را خود زبانى ديگر است * وين سخن را خود بيانى ديگر است
اين سخن در مدرسه با درس نيست * در ميان عاشقان خود ترس نيست
چار عنصر را گذار و فرد باش * در ميان عاشقان خود مرد باش
اوليا با انبيا هر دو يكند * هر دو نور ذات بى چون بى شكند
مصطفى ختم رسل شد در جهان * مرتضى ختم ولايت در عيان
جمله فرزندان حيدر ز اوليا * جمله يك نورند حق كرد اين ندا
پاك و معصوم و مطهّر چون نبى * اين سخن را مىنداند هر صبى « 6 »

در فضيلت امير المؤمنين على ( ع )

رونقى كان دين پيغمبر گرفت * از امير مؤمنان حيدر گرفت
چون اميرِ نحل ، شير فحل شد * ز آهن او سنگ ، مومِ نحل شد
مير نحل از دست و جان خويش بود * زان كه علمش نوش و تيغش نيش بود
هامش
( 6 ) . مظهر العجايب و مظهر ، صص 2 - 3 .