تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
چنان در شهر دانش باب آمد * كه جنّت را به حق بَوّاب آمد
چنان مطلق شد اندر فقر و فاقه * كه زرّ نقره بودش سه طلاقه
اگر چه سيم و زر با حرمت آمد * ولى گوسالهء اين امّت آمد
كجا گوساله هرگز رنجه گردد * كه با شيرى چنين هم پنجه گردد
اگر خاكش شوى حسن المأب است * كه او هم بو الحسن هم بو تراب است
چنين گفت او كه گر منبر نهندم * به دستورىّ حق داور دهندم
ميان خلق عالم جاودانه * كنم حكم از كتاب چارگانه
زهى چشم و زهى عِلم و زهى كار * زهى خورشيد شرع و بحر ذخّار « 3 »

مقتداى دين

خواجهء حق پيشواى راستين * كان علم و بحر حِلم و قطب دين
ساقى كوثر امام رهنما * ابن عمّ مصطفى شير خدا
مرتضاى مجتبى جفت بتول * خواجهء معصوم و داماد رسول
در بيانِ رهنمونى آمده * صاحب سِرّ سَلَونى آمده
مُقتداى دين به استحقاق اوست * معنى مطلق ، عَلى الاطلاق اوست
چون على از عين‌هاى حق يكيست * عقل را در پيش او خود كى شكيست
از دم عيسى چو مرده زنده خاست * او به دَم دست بُريده كرد راست
گشته اندر كعبه آن صاحب قبول * بت شكن بر پشتى دوش رسول
در ضميرش بود مكنونات غيب * زان برآوردش يد بيضا ز جيب
گر يَد بيضا نبودش آشكار * كى گرفتى ذو الفقار آن جا قرار
گاه در جوش آمدى در كار خويش * گه فرو گفتى به چه اسرار خويش
در همه آفاق همدم مىنيافت * در درون مىگشت و محرم مىنيافت
هامش
( 3 ) . الهى نامه ، صص 22 - 23 .