تا پاى ما به راه نلغزد ز كجروى * آن دست رهنماست نگهبان ما على
تا بال عشق بر سر ما سايهء تو ريخت * پر زد هماى بخت در ايوان ما على
چون سر بر آستان مراد تو مىنهيم * خورشيد سر زند ز گريبان ما على
خود آگهى كه گوهر عشق و ولاى توست * مانند گنج در دل ويران ما على
در نو بهار دل گل بىخار عشق تو * خندان شود ز اشك چو باران ما على
در باغ زندگى كه پر از خار آرزو است * باشد اميد شاخ گلافشان ما على
امّيد آن كه خاك درت را چو توتيا * ريزد نسيم عشق به چشمان ما على
شبهاى بىفروغ فرو ريخت اشك عشق * صد آسمان ستاره به دامان ما على
هر قطره چون نثار تو باشد ، به جاى اشك * گوهر چكد ز ديدهء گريان ما على
هر قطره اشك ماست به درياى آرزو * پرورده همچو گوهر غلطان ما على
چون خضر طعم آب بقا در گلوى ماست * تا عشق توست چشمهء حيوان ما على
چون جان ما به لب رسد از درد بىكسى * در دست توست نسخهء درمان ما على
فرمانبرى چو با دل و جان از تو مىكنيم * شاهان عالماند به فرمان ما على
طوفان نوح قطرهء تنها چكيدهايست * آيد اگر به بحر خروشان ما على
صد موج آتشين شود از چشم ما روان * تا عشق توست چشمهء حيوان ما على
برتر از اين مقام چه باشد ؟ كه بوده است * هر صبح و شام ياد تو مهمان ما على
مهجور تا ز شمع مزار تو ماندهايم * نورى نتافت در شب هجران ما على
دور از بهشت كوى تو زندان تيره است * اين زندگى به ديدهء حيران ما على
تنها به دست مرگ رهايى ميسّر است * اكنون كه زندگى شده زندان ما على
آيا شود كه بر سر خاك مزار تو * سوزد چو شمع اين دل بريان ما على
نزديك بارگاه تو چون نيست جاى ما * بشنو ز دور ناله و افغان ما على
كر مىشود به ظلمت شبهاى گريهخيز * گوش فلك ز نالهء پنهان ما على
بى آن كه پاره پاره دلش از غم تو بود * نشكفت غنچهاى ز گلستان ما على « 2 »
هامش
( 2 ) . على ( ع ) در شعر و ستايش فارسى ، صص 249 - 250 .