پيوسته يار اهل صفا بودى اى على ( ع )
تو مظهر جمال خدا بودى اى على * از مردم زمانه جدا بودى اى على
راز خدا كه پرده نشين بود از ازل * آن راز را تو پردهگشا بودى اى على
آن چهره را كه پردهء غيب است چون نقاب * آيينهء تمام نما بودى اى على
درد طلب كه سالك از آن رنج مىبرد * اين درد را هميشه شفا بودى اى على
در وادى طلب كه پر از چاه حيرت است * گمگشته را تو راهنما بودى اى على
دلهاى در غبار توهّم نشسته را * روشنگر از يقين و رضا بودى اى على
آيينههاى چهرهء زنگار بسته را * بازآور فروغ و جلا بودى اى على
در ظلمت حيات به دلهاى تابناك * چون نور صبح جلوهنما بودى اى على
آن كس كه خلوت دل او جاى عشق توست * ديگر ترا نگفت كجا بودى اى على ؟
هر بينوا كه سايهات افتاد بر سرش * اسباب دولتش چو هما بودى اى على
مانند آفتاب كه تابد به كوخ و كاخ * يكسان براى شاه و گدا بودى اى على
آن را كه هستيش به ولاى تو بسته بود * همچون سپر به دفع بلا بودى اى على
بيزار از دروغ و برى از دروغگو * پيوسته يار اهل صفا بودى اى على
در جشن دوست نغمهء جانبخش زندگى * در گوش خصم بانگ عزا بودى اى على
دلهاى سخت يا دل رنجور خسته را * گاهى چو درد و گاه دوا بودى اى على
گر دست خالق است نه در آستين تو * مشكلگشاى خلق چرا بودى اى على ؟
در وقت صلح حامى هر دلشكستهاى * دشمنشكن به روز غزا بودى اى على
دشمن هم از عطاى تو در آرزو نماند * گنجينهاى ز مهر و وفا بودى اى على
خصم ستمگران به عتاب و ستيز و جنگ * يار ستمكشان به عطا بودى اى على
در كعبه آمدى و به مسجد شدى شهيد * كى از خداى خويش جدا بودى اى على ؟
چون موقع ولادت و وقت شهادتت * در خانهاى از آن خدا بودى اى على
تا شربت حيات دهى تشنه كام را * چون چشمهسار آب بقا بودى اى على
هرگز نكردهاى عملى را به كام خويش * در هر زمان كه كامروا بودى اى على
جز مهر ايزدى كه به جانت سرشته بود * از دام هر علاقه رها بودى اى على
چون تو كسى ز صدق خدا را نداشت دوست * در دوستى نه اهل ريا بودى اى على